به گزارش ایثارنیوز، ۳۶ کشور پشت رژیم بعث عراق ایستاده بودند تا ایران را شکست بدهند؛ ایران هم در شرایطی قرار داشت که حتی برخی کشورها به او سیمخاردار هم نمیدادند؛ اما ایرانیها مقاومت کردند؛ مقاومتی که فتوحاتی ماندگاری را رقم زد.یکی از این فتوحات مهم در هشت سال جنگ تحمیلی، فتح خرمشهر بعد ۵۷۵ اشغال توسط بعثیها بود. اتفاقی که دنیا با شنیدن آن شوکه شد؛ درحالیکه باور نمیکردند ایران با دستهای خالی اینگونه بتواند مقاومت کند و خرمشهر آزاد شود.
در بین روایتهای آزادسازی خرمشهر، روایتی است از رزمنده تخریبچی دفاع مقدس «دهقان منشادی» از یک مأموریت بسیار مهم که نقش کلیدی در ناامیدی دشمن و در نهایت فتح خرمشهر داشت. منشادی درباره این عملیات میگوید: «بعد از مرحله دوم عملیات الی بیتالمقدس، حاج احمد متوسلیان با عصا در اردوگاه انرژی اتمی دارخوین نیروی داوطلب تخریبچی برای یک مأموریت ویژه طلب کرد. چند نفر از داوطلبان انتخاب شدند که من هم جزو آنها بودم. کاملاً در جریان اجرای این عملیات ویژه قرار گرفتیم. نیروهای دشمن از روی پل نهر عرایض که روی اروندرود بود، نیروهایشان را در خرمشهر پشتیبانی میکردند. عملیاتی طراحی شد که ما این پل را منفجر کنیم.»روز دوم خرداد فرارسید. تیم هفتنفره به راه افتادند برای مأموریت انفجار پل. وقت رفتن شهید حسین ظاهری رو به بچههای تیم تخریب کرد و گفت: «برادرها اگر من شهید شدم، برادر اردستانی مسئول تیم است و اگر او شهید شد، برادر منشادی تیم را فرماندهی میکند.» قرار بود این نیروهای تخریب مواد منفجره را کارگذاری کنند و برگردند و بعد پل را منفجر کنند؛ اما در حین کارگذاری، دشمن پل را زیر آتش گرفت و مواد منفجره، عمل کرد و هر سه رزمنده روی پل به شهادت رسیدند و پل هم منهدم شد. البته رزمندگان تخریبچی میدانستند که حضور در این عملیات، باآنهمه حجم آتش دشمن بیبازگشت است؛ اما شجاعانه رفتند. این عملیات در حالی انجام میگرفت که نیروهای ۳ قرارگاه فتح، نصر و فجر مرحله چهارم عملیات را اجرا میکردند.
منشادی درباره روز اجرای مأموریت میگوید: «ما ۷ نفر حرکت کردیم و تا به محل مأموریت رسیدیم، در آن آتش سنگین ۳ نفر از بچهها مجروح شدند و من قبل از رفتن روی پل مجروح شدم. رضا اردستانی با چفیه زخم مرا بست و ۴ نفر به سمت پل خیز برداشتند. چند لحظه بعد یکی از بچههایی که رفته بود درحالیکه بهشدت مجروح شده بود، برگشت و حامل پیامی از سوی رضا اردستانی برای من بود. حسین ظاهری به همراه کیومرث انور و رضا اردستانی برای انجام مأموریت روی پل ماندند و آماده بودند برای انفجار پل. آنها ۲۰۰ پوند تیانتی معادل ۹۰ کیلوگرم به همراه داشتند. من مشغول ذکر دعا و مناجات با خدا برای موفقیت بچههای تخریب بودم که صدای انفجار مهیبی آمد و ستونی از دود و آتش به آسمان بالا رفت و با موج انفجار از بالای خاکریز به گوشهای پرت شدم. پل که منفجر شد، همه صداها خوابید. هنوز اذان صبح روز سوم خرداد ۱۳۶۱ نشده بود و هوا تاریک بود که پل مواصلاتی دشمن روی نهر عرایض نابود شد. آن ۳ نفر توانستند راه دشمن را ببندند و آنها را ناامید کنند. درحالیکه از بدنهایشان چیزی باقی نماند تا برای خانوادههایشان ببریم.»
شهید جاویدالاثر کیومرث انور
شهید کیومرث (رضا) انور، یکی از نیروهای کم سنوسال این مأموریت مهم در آزادسازی خرمشهر است. نوجوانی که مادرش سالها انتظار آمدنش را کشید و ۱۰ سالی است که با چشمهای منتظر به دیدار فرزندان شهید رفته. مادر کیومرث در روزهای حیات خود گفتوگویی گفت: «کیومرث وقتی میدید من نماز میخوانم، میگفت: شما کلمهها را بلند بگویید من در کنار شما میایستم تا هر چه میگویید، تکرار کنم. او به سن تکلیف نرسیده بود اما شبها قبل از خواب میگفت: مامان من نماز صبح خواب نمانم. موقع اذان تا میخواستم بیدارش کنم، میدیدم که از خواب بیدار شده است. وقتی که رضا شهید شد، مراسم ختم گرفتم خیلی بیتاب بودم و گریه میکردم. چون حتی پسرم جنازهای نداشت تا او را بغلم بگیرم. یک سنگ قبر در بهشت زهرا (س) گذاشته بودند که گاهی میرفتم آنجا. کیخسرو مرا بلند میکرد و میگفت: بلند شو مادر، تو گریه میکنی دشمنها به ما میخندند. روزهای سختی بود اما خدا به من صبر داد وگرنه طاقت نمیآوردم. راضیام به رضای خدا.»کیخسرو انور برادر بزرگتر کیومرث (رضا) وقتی میدید مادرش خیلی انتظار میکشد به او میگوید: «مادر منتظر نباش، چیزی از پیکر کیومرث نمانده است!» بعد هم کیخسرو در عملیات «والفجر یک» شهید شد و پیکرش بعد از ۹ سال بازگشت.
سردار شهید کیخسرو انور
ام الشهدا که سالها از بیمارهای ریه، قلب و دست و پا رنج میبرد، میگفت: «وقتی مریض میشوم بچههای شهیدم به دیدنم میآیند. یک شب در بستر بیماری ناله میکردم. بین خواب و بیداری بودم که صدایی از پشت پنجره آمد، رضا و خسرو بودند و آنها چهار بار پرسیدند: مامان، مریضی؟! بعد رضا گفت: اذیت نکن بیا برویم، بگذار مامان استراحت بکند. بلند شدم، همین طور که فریاد می زدم حاجی بیا ببین کیه منو صدا می کنه؟! به کوچه دویدم و دیدم بچههایم مثل دو شعله نور به سمت آسمان رفتند.»پدر و مادر شهیدان انور روزی هم میزبان رهبر شهید انقلاب بودند. مادر شهید تعریف میکرد: «بعد از شهادت کیخسرو، آقای خامنهای به منزل ما آمدند. بعد از دلداری و پرسش و پاسخ از بچههایم و نحوه شهادتشان، میوه برایشان گذاشتم. آقایی هم که فیلمبردار بود، نارنگی را پوست گرفت و گذاشت مقابل آقا. آقا آن میوه را به همه دادند و ما هم به تبرک خوردیم. بلند شدم برای ایشان اسپند دود کنم که نمیگذاشتند اما مهمان عزیزی بود و با اصرار برایشان اسپند دود کردم.»
منبع: فارس
انتهای پیام/