به گزارش ایثارنیوز، در دنیای امروز که رقابتهای تکنولوژیک به میدان نبرد تبدیل شده است، چهرههایی، چون «شهید دکتر علی فولادوند» تعریف تازهای از «جهاد علمی» را به ارمغان آوردهاند. انگشتر اهدایی رهبر انقلاب که همواره مونس نمازهای شبش بود، تا لحظه عروج در دست این دانشمند ماندگار ماند. وی که رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی و از شاگردان برجسته شهید فخریزاده بود، در تقاطع تخصص سطح بالا در فیزیک هستهای و پدافند پرتویی، و سادگی عمیق انسانی، مسیری را پیمود که در نهایت به شهادتی توأم با ایثار خانوادگی انجامید.
گمنامی و معامله با خدا
«محمدتقی فولادوند» برادر شهید، در توصیف اخلاق برادرش بر «تواضع و قناعت» وی تأکید کرده و اظهار میدارد: «علیآقا با وجود مدارج بالای علمی و جایگاه مدیریتی، هرگز به دنبال رفاهیات اضافه نبود. او ترجیح میداد در سادهترین شرایط زندگی کند و حتی نزدیکترین اعضای خانواده نیز از جزئیات دقیق فعالیتهای او بیخبر بودند.»
به گفته برادر شهید، این گمنامی آگاهانه بود و ریشه در اعتقادی عمیق داشت. وی نقل میکند که شهید فولادوند همواره میگفت: «من خدا را دارم و او ناظر من است؛ همین که او میبیند کافی است.» این اخلاص در زندگی او چنان ریشه داشت که حتی هدایای ارزشمند رهبر انقلاب اسلامی را نیز به عنوان راز میان خود و پروردگارش نگاه میداشت و هرگز از آنها سخنی به میان نمیآورد.
دو بال پرواز
شهید فولادوند تنها یک متخصص نبود، بلکه یک «کنشگر علمی» بود که احساس مسئولیت سنگینی نسبت به اقتدار ملی ایران داشت. برادر وی معتقد است که آنچه دشمن را از دانشمندانی، چون فولادوند میترساند، ترکیب «دین و دانش» بود. وی میگوید: «دانش به او مسیر را نشان داد و ایمان، قدرت پیمودن این راه دشوار را به او بخشید.»
وی در مکتب شهید محسن فخریزاده رشد کرده بود؛ مکتبی که «اخلاص» و «دیده نشدن» را والاترین پاداش میدانست. این پیوند عاطفی و علمی چنان بود که شهید فولادوند همواره از استادش با عنوان «شهید ما» یاد میکرد و خود نیز مشتاق رسیدن به این مقام متعالی بود.
همسری در مسیر شهادت
در این مسیر دشوار، شهیده معصومه پیرهادی، همسر شهید، نه تنها یک همراه، بلکه «ستون آرامش» و «سنگربان» خانواده بود. مدیریت هوشمندانه خانه و تربیت فرزندان در شرایطی که شهید از ۶ صبح تا ۱۱ شب درگیر پروژههای حساس ملی بود، بر عهده وی بود. برادر شهید، ایثار و صداقت بیاندازه همسر برادرش را عامل اصلی پایداری شهید در مسیر جهاد علمی میداند.
سحرگاه خونین
مسیر شهادت دکتر فولادوند با یک آزمون سخت آغاز شد. سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، در جریان جنگ ۱۲ روزه، خانه وی هدف حمله موشکی و پهپادی رژیم صهیونیستی قرار گرفت. در این حمله تروریستی، همسر وی، بانو معصومه پیرهادی، به شهادت رسید و خود شهید فولادوند به شدت مجروح شد.
در آغوش شهادت
این روایت انسانی و حماسی، در هشتم فروردین ۱۴۰۵ و در جریان «جنگ رمضان» به نقطه اوج رسید. رژیم صهیونیستی در تروری مجدد و موشکی، این دانشمند مقاوم را به همراه دخترش، حسنا، به شهادت رساند.
بدنی مملو از ترکش
حمله تروریستی سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ تلاشی برای حذف یک ستون علمی بود. محمدتقی فولادوند، برادر شهید، از شدت جراحات وی میگوید: «بدن علیآقا با بیش از هزار و ۳۰۰ ساچمه و فلز پر شده بود. جراحیهای او چنان دردناک بود که میگفت در لحظاتی حس میکند روحش از بدنش جدا شده است.».
اما در این میان، رنج جسمی در برابر رنج روحی کمرنگ بود. شهید فولادوند که در کما بود و از شهادت همسرش بیخبر بود، با بیتابی میخواست به دیدن همسرش برود. برادر شهید لحظه دشوار ابلاغ خبر شهادت بانو پیرهادی را چنین روایت میکند: «وقتی دکتر کریمی خبر شهادت را داد، علیآقا که همواره صبور بود، در برابر این داغ سنگین فریاد زد: کمرم شکست.»
عزت در اوج بیماری
یکی از درخشانترین جلوههای اخلاقی شهید فولادوند، در دوران بستری در بیمارستان تجلی یافت. وی با وجود وضعیت وخیم جسمی، وقتی متوجه شد رئیس بیمارستان برای پذیرش او، بیماران دیگر را جابهجا کرده و بخش ویژهای را تخلیه نموده است، شدیداً مخالفت کرد.
وی با نگاهی به حقوق دیگران، به تیم حفاظت و کادر درمان گفت: «وقتی شما بیمار دیگری را به زحمت میاندازید تا من راحت باشم، من چطور میتوانم دین آن بیمار را گردن بگیرم؟» این ایستادگی در برابر رفاهات، نشان داد که شهید فولادوند تا آخرین لحظات، همان «گمنامِ متواضعی» بود که هرگز نمیخواست حقی از کسی ضایع شود.
معجزهای در میان ویرانهها
هشتم فروردین ۱۴۰۵، نقطه پایان دنیای فانی برای این دانشمند مقاوم بود. حمله موشکی دوم، خانهها را ویران کرد و دهها نفر را به شهادت رساند. اما در میان این ویرانی، معجزهای رخ داد. برادر شهید میگوید: «در حالی که همه چیز ویران شده بود، پیکر علیآقا در معراج شهدا بسیار آرام و سالم بود؛ گویی اصلاً در اثر انفجار آسیب ندیده است.»
معجزه بزرگتر در نجات «علیرضا»، فرزند خردسال شهید بود که در میان یک پتو، چهار پلاک دورتر از محل انفجار پیدا شد؛ گویی خداوند او را برای تسلای قلب مادربزرگش و یادگاری از پدر و مادرش حفظ کرده بود.
دانشمندی در قامت یک دختر ۱۵ ساله
در کنار این حماسه، روایت شهادت «حسنا»، دختر ۱۵ ساله شهید، تکاندهنده است. حسنا که نه تنها در ایمان، بلکه در مسیر علمی نیز پیرو پدر بود، با قاطعیت ریاضی را برای تبدیل شدن به یک دانشمند انتخاب کرده بود. او که میگفت «اگر قرار است شهید شویم، باید همه کنار هم باشیم»، در نهایت در ۸ فروردین، در کنار پدرش به شهادت رسید و پیوندی ابدی میان «پدر دانشمند» و «دختر مشتاق» برقرار کرد.
وفاداری تا لحظه آخر
این مسیر شهادت، تنها متعلق به یک خانواده نبود. شهید سیدمهدی صفری و شهید سیدمحمود شرفی، دو محافظ وفادار که همچون سایه همراه دکتر فولادوند بودند، در این مسیر با وی همگام شدند. شهید شرفی که با اشتیاق فراوان به نزد شهید بازگشته بود، گواه وفاداری بیحد و حصر محافظانی است که خود را فدای دانشمندان وطن کردند.
هیاهوی دشمنان
شهید دکتر علی فولادوند ۲۸ سال در گمنامی زندگی کرد. برادر وی میگوید: «روز شهادتش، رسانههای داخلی به دلیل ملاحظات امنیتی سکوت کردند، اما رسانههای دشمن با هیاهو خبر را تیتر کردند و اعتراف کردند که ستونی استوار از علم ایران از دست رفته است.»
این تضاد، بزرگترین گواه بر جایگاه علمی و استراتژیک شهید فولادوند بود. او که در دنیا پنهان ماند، اکنون در نگاه مردم ایران جاویدان شده است؛ مردی که با ترکیب «دین، دانش و اخلاص»، راهی را پیمود که در آن، شهادت نه یک پایان، بلکه رسیدن به حقیقت ابدی بود.
انتهای پیام/