به گزارش ایثارنیوز، گاهی برای روایت یک اتفاق، کلمات کافی نیستند. مخصوصاً وقتی پای کودکی در میان باشد که هنوز چهار سال بیشتر نداشت و در یک شب عروسی، همراه با سه نفر دیگر از اهالی روستا به شهادت رسید.
امیرمحمد کریمی، کودک چهار ساله روستای کوهستک در منطقه سیریک، یکی از شهدای حملهای بود که شادی یک مراسم عروسی را به صحنهای تلخ تبدیل کرد. قصه او، فقط روایت یک حادثه نیست؛ روایت کودکی است که بنا بر گفته خانوادهاش، از مدتها قبل در بازیها و حرفهایش از شهادت میگفت.
شبی که عروسی ناتمام ماند
آن شب در روستای کوهستک، همهچیز برای یک جشن آماده بود. عروس و داماد قرار بود زندگی مشترکشان را آغاز کنند. صدای خنده و رفتوآمد مهمانها در روستا شنیده میشد و فضای مراسم حالوهوای شادی داشت.
امیرمحمد هم در میان مهمانها بود؛ کودکی چهار ساله که احتمالاً بیشتر از هر چیز، به شور و هیجان مراسم نگاه میکرد.
اما این شادی خیلی زود به پایان رسید. صدای انفجار، فضای مراسم را به هم ریخت و آوار و آتش جای خود را به چراغها و لباسهای سفید عروسی داد.
در این حمله، چهار نفر جان باختند و نام امیرمحمد، به عنوان کمسنوسالترین قربانی این حادثه، بیش از همه در میان مردم و رسانهها شنیده شد.
«میخواهم شهید شوم»
روایت مادر امیرمحمد از علاقه عجیب فرزندش به مفهوم شهادت، بخش دیگری از این ماجراست.
به گفته او، امیرمحمد بارها در بازیها و حرفهای روزمرهاش از شهید شدن صحبت میکرد. حتی از خاله زهرا، یکی از خیاطان روستا که لباسهای تعزیه میدوخت، خواسته بود برایش لباس طفل شهید بدوزد.
او در بازیهای کودکانهاش نقش رزمندهها را بازی میکرد و با چوبهایی که در دست میگرفت، برای خودش میدان جنگ میساخت. گاهی هم به مادرش میگفت که میخواهد به جنگ برود و شهید شود.
این حرفها برای یک کودک چهار ساله شاید بخشی از همان دنیای کودکانه و بازیهایش به نظر میرسید؛ اما حالا، بعد از آن شب، خانوادهاش به همان جملهها با نگاه دیگری فکر میکنند.
حتی روز عروسی هم امیرمحمد برای رفتن به مراسم بیتابی میکرد. بنا بر روایت خانواده، به یکی از نزدیکانش گفته بود: «عجله کن برویم عروسی، من میخواهم بروم شهید شوم.»
کودکی که با تصویر شهیدها بزرگ شد
امیرمحمد هنوز در سنوسالی بود که بیشتر کودکان، دنیا را با بازی و اسباببازیهایشان میشناسند. با این حال، محیط زندگی و فرهنگ خانواده و منطقه، تصویر دیگری از قهرمانی و شهادت در ذهن او ساخته بود.
او در بازیهایش از تعزیه و واقعه کربلا الهام میگرفت و شخصیتهای آن را بازسازی میکرد. برای خودش نقش انتخاب میکرد و با همان زبان کودکانه، از شهادت حرف میزد.
حالا همین خاطرات، برای خانوادهاش تبدیل به یادگارهایی شده که هر بار مرورشان میکنند، یاد آن کودک چهار ساله را زنده میکند.
قصهای از جنوب
امیرمحمد فرزند منطقهای است که خاطره مبارزه و ایستادگی، بخشی از تاریخ آن به شمار میرود. سواحل جنوب ایران در طول تاریخ، شاهد درگیریها و مقاومتهای بسیاری بوده و نام چهرههایی مانند رئیسعلی دلواری و نادر مهدوی با همین تاریخ گره خورده است.
اما برای خانواده امیرمحمد، او پیش از هر عنوانی، همان کودک چهار سالهای است که در خانه بازی میکرد، کنار خانواده مینشست و با زبان کودکانه از آرزوهایش میگفت.
تابوت کوچک او، در میان پرچم ایران تشییع شد. کودکان و مردم روستا در بدرقهاش حضور داشتند و مراسمی برای وداع با او برگزار شد.
در این مراسم، شماری از فرماندهان و مسئولان نظامی نیز حضور داشتند و به پیکر این کودک چهار ساله ادای احترام کردند؛ کودکی که نامش حالا در میان شهدای حادثه تلخ روستای کوهستک ثبت شده است.
امیرمحمد تنها چهار سال زندگی کرد، اما قصه کوتاه زندگیاش برای خانواده و مردم روستا، قصهای است که بعید است به این زودیها از یاد برود.
انتهای پیام/