✕
کد خبر: 1841

۲۰ روز مانده بود برگردد؛ عاشقانه‌ای که ناتمام ماند

روایت همسر شهید جواد علی‌بابایی خوش از زندگی مشترک کوتاه، آخرین دیدار و شهادت او در بمباران شیمیایی سردشت است.

به گزارش ایثارنیوز، برای خیلی‌ها، هفته دفاع مقدس فقط یک مناسبت در تقویم است. اما برای «طاهره علی‌بابایی خوش»، این روزها گره خورده است با خاطراتی که مرورشان، داغی کهنه را در جانش تازه می‌کند.شهید «جواد علی‌بابایی خوش» متولد ۱۳۴۵ در قم بود، سرباز ارتشی که در ۱۴ تیرماه ۱۳۶۷ در بمباران شیمیایی سردشت به شهادت رسید، دقیقاً در همان تاریخی که پنج سال پیش از آن، فصل نو زندگی‌شان آغاز شده بود، پیکر مطهرش حالا در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم(ع) قم آرام گرفته است.

آغازی ساده در سایه‌ی سنت‌ها

طاهره علی بابایی روایتش را از روزهای دور شروع می‌کند:«ما دخترعمو و پسرعمو بودیم. ازدواج‌مان به سبک‌وسیاق سنتی آن روزها شکل گرفت؛ بدون آنکه پیش از عقد، همدیگر را بشناسیم.» او با لبخندی محو بر لب ادامه می‌دهد: «۱۴ تیر ۱۳۶۳ زیر یک سقف رفتیم؛ هر دو نوجوان بودیم و سن زیادی نداشتیم، ۵ سال زندگی مشترک داشتیم؛ فرزندی نداشتیم، اما خانه ما آن‌قدر صفا داشت که هنوز هم بعد از این همه سال، آن لحظات شیرین برایم تکرار می‌شود.»

مردی که با حیا تعریف می‌شد

همسر شهید از ویژگی‌های رفتاری شهید با لحنی آمیخته به حسرت می‌گوید: «جواد، با اینکه تحصیلاتش در حد سیکل و دیپلم بود، اما بینش و اعتقاداتش فراتر از این‌ها بود، یک ویژگی‌اش را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ به شدت مقید به حریم‌ها بود.»وی ادامه می‌دهد: «در مهمانی‌های خانوادگی، دلش می‌خواست حریم‌ها رعایت شود و همیشه تأکید داشت سفره‌ی مردها از زن‌ها جدا باشد، مرد باوقاری بود؛ رفتارش با من و همه اعضای خانواده به‌قدری متین بود که بعد از گذشت دهه‌ها، هنوز الگوی رفتاری‌ام در زندگی است.»

سربازی که وصیت‌نامه نداشت

همسر شهید از ساده‌زیستی او می‌گوید: «جواد از سال ۶۱ به ارتش پیوست و راهی جبهه شد، مرخصی‌هایش کوتاه بود؛ دو ماه یا سه ماه یک‌بار می‌آمد و دوباره می‌رفت، در همین فرصت کم هم سعی می‌کرد با خانواده وقت بگذراند.»همسر شهید با فرو خوردن بغض خود می گوید: «از مال دنیا چیزی نداشت که بخواهد دلبسته‌اش باشد؛ یک موتور بود و خانه‌ای که به نام پدرش بود، وصیت‌نامه‌ای هم نداشت؛ مگر یک جوان سرباز، در آن سن‌وسال، چقدر دارایی داشت که بخواهد برایش وصیت کند؟ او تمام دارایی‌اش را در ایمان و غیرتش خلاصه کرده بود.»

۲۰ روز مانده به پایان سربازی

او با بغضی که صدایش را می‌لرزاند، از آخرین دیدار می‌گوید: «جواد فقط ۲۰ روز دیگر تا پایان سربازی‌اش فاصله داشت؛ همیشه به روزهای تمام شدن خدمتش فکر می‌کردم و توی ذهنم کلی برنامه‌ریزی می‌کردم.»

علی بابایی ادامه می‌دهد: «جواد دوست داشت بعد از اتمام خدمتش، داوطلبانه به جبهه برگردد، آن آخرین بار که می‌رفت، انگار به دلم افتاده بود که بازگشتی در کار نیست؛ چند روز بعد، از طریق بنیاد شهید متوجه شهادتش شدیم، در بمباران شیمیایی دشمن بعثی در منطقه سردشت، وقتی در حلقه محاصره افتاد، نفس‌هایش به شماره افتاد و آسمانی شد.»

بدون او

همسر شهید با اشاره به سال‌های بی‌قراری و جای خالی آن سال‌های جوانی، می‌گوید:«بعد از جواد، دنیا برایم رنگِ دیگری گرفت، شاید برای بقیه فقط یک روایت باشد، اما برای من، هر روز این سال‌ها، مبارزه با جای خالی کسی بود که تمامِ امیدم به بودنش بود، اما هر وقت دلتنگی امانم را می‌برد، به گلزار شهدا می‌روم؛ کنار مزارش می‌نشینم و با او حرف می‌زنم.»همسر شهید با صلابت می افزاید:«حس می‌کنم جواد هنوز هم همان‌طور با حجب و حیا کنارم نشسته و نگاهم می‌کند، او به من یاد داد که زندگی، فراتر از نفس کشیدن است؛ زندگی یعنی ایستادن پای ارزش‌ها، حتی اگر به قیمت تنها شدن باشد، حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، با وجود تمام رنج‌ها، افتخار می‌کنم که همسر این مرد بودم.»

انتهای پیام/

مرتبط ها