به گزارش ایثارنیوز، خانه شهید جعفر کهریزی این روزها بیش از همیشه حالوهوای یک خانه شهید را دارد؛ خانهای که همسر، فرزندان و خانواده او هنوز با جای خالی مردی روزگار میگذرانند که بخش مهمی از زندگیاش را در راه خدمت گذراند و سرانجام در دهم شهریورماه، در جریان جنگ رمضان و در پی حمله دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
از روستای کهریز تا هوافضا
جعفر کهریزی سال ۱۳۶۳ در روستای کهریز کرمانشاه به دنیا آمد؛ در خانوادهای با دو برادر و سه خواهر.دوران ابتدایی را در روستا گذراند و برای ادامه تحصیل به روستای مرزبانی بیلوار رفت. دوران دبیرستان را در دبیرستان سپاه سنندج پشت سر گذاشت و پس از دریافت مدرک فوقدیپلم هوافضا، وارد مجموعه هوافضا شد و خدمت خود را در مسیر پاسداری از انقلاب اسلامی ادامه داد.
علاقه به تحصیل و مطالعه اما در کنار خدمت هیچگاه از زندگی او جدا نشد. جعفر در حین خدمت ادامه تحصیل داد و موفق شد مدرک کارشناسی ارشد مدیریت را نیز دریافت کند؛ مسیری که نشان میدهد برای او خدمت و رشد علمی دو مسیر جدا از هم نبودند.
سال ۱۳۸۷ ازدواج کرد و حاصل این زندگی سه فرزند بود؛ پرنیا ۱۴ ساله، حسین ۸ ساله و احسان ۲ ساله؛ سه فرزندی که امروز باید بزرگ شدنشان را بدون حضور پدر ادامه دهند.
مردی که احترام را زندگی میکرد
مادر شهید از جعفر به عنوان فرزندی مؤدب و مقید یاد میکند؛ مردی که نماز اول وقت برایش اهمیت داشت و در رعایت بیتالمال بسیار حساس بود. به گفته مادرش، جعفر در زندگی شخصی نیز اهل مراعات بود و برای پدر و مادر احترام ویژهای قائل میشد؛ هر بار که به خانه پدری میآمد، دست و پای پدر و مادرش را میبوسید و به جای آنکه استراحت کند، سراغ کارهای مانده خانه میرفت.
احترام او تنها به پدر و مادر محدود نمیشد. وقتی به خانه خودش بازمیگشت، همین رفتار را با همسرش داشت؛ اگر دیر به خانه میرسید، از همسرش عذرخواهی میکرد و بابت زحماتی که برای فرزندان میکشید از او تشکر میکرد. در روایت خانواده، جعفر پیش از آنکه یک نیروی نظامی باشد، انسانی بود که اخلاق و مسئولیت را در رفتار روزمرهاش معنا میکرد.
«مملکت در خطر است، امروز به من نیاز دارد»
اما شاید یکی از ماندگارترین روایتهای خانواده از جعفر، به روزی بازمیگردد که مجروح شده بود.مادرش میگوید: جعفر در جریان جنگ رمضان مجروح شد، اما با وجود جراحت و ترکشها حاضر نشد برای عمل جراحی در بیمارستان بماند؛ استدلالش ساده بود: «مملکت در خطر است.»مسلم، برادر شهید، نیز آن روز را اینگونه روایت میکند: جعفر را پس از مجروحیت به بیمارستان رساندیم. آنقدر حالش بد بود که نمیتوانست از جایش بلند شود.
او را روی ویلچر گذاشتیم و هنگام ورود به بیمارستان بیهوش شد.تا نزدیکی اتاق عمل که رسیدیم، به هوش آمد و پرسید چه کار میکنید.ـگفتم: «میرویم اتاق عمل، باید مداوا شوی.»ـ جعفر مخالفت کرد و گفت: «اگر از این در برویم، دیگر نه من و نه تو.»هرچه برادرش از او خواست برای درمان بماند، قبول نکرد. با همان حال گفت: «برادر من، مملکت در خطره، امروز مملکت به من نیاز داره. برم اتاق عمل که چی بشه؟ چند تا آمپول مسکن بیار، کافیه.»با کمک پرستاران زخمهایش را باندپیچی کردند. بعد زنگ زد تا خودرو بیاید و دوباره سر کارش رفت.مادرش هم از همان روزها روایت میکند که خانواده از او میخواستند دستکم اجازه دهد جراحتش کمی بهتر شود و بعد به محل خدمت برگردد، اما پاسخ جعفر همان بود: «مادر، امروز مملکت به من نیاز داره. دشمن در حال جنایت و قتل عام مردمه؛ من برم روی تخت بیمارستان یا خانه بنشینم؟»
آرزویی که بارها از آن گفت
خانواده میگویند: جعفر آرزوی شهادت داشت و در مأموریتهای پرخطر معمولاً خودش پیشقدم میشد.او بارها از کربلا و عاشورا سخن میگفت و تأکید داشت که نباید اجازه داد تاریخ تکرار شود. «نمیگذاریم کربلا تکرار شود» و «نمیگذاریم عاشورا تکرار شود» از جمله حرفهایی بود که در میان خانواده و اطرافیانش تکرار میکرد.عاشق ولایت بود و خدمت را برای خود یک وظیفه میدانست؛ وظیفهای که حتی جراحت نیز نتوانست او را از ادامهاش بازدارد.
انتهای پیام/