۱۲:۴۷ - ۱۴۰۵/۰۸/۱۶
کد خبر: 2134
گفتگو با پدر شهید سیدمجید حسینی /
هیچ وقت از سپاه و بسیج لباس نمیگرفت و میرفت و با پول خودش لباس نظامیاش را از گمرک میخرید. وقتی حقوقش کم میآمد، صبح زود یا عصرها در پیک موتوری کار میکرد
به گزارش ایثارنیوز، بازنشسته سپاه است. با حوصله و صبور. آنقدر صبور و محکم که اولش باور نمیکنی پسرش چند ماهی است شهید شده. آن هم چه پسری! سیدمجید حسینی؛ ۳۷ ساله، پسری که از ۱۵ سالگی نقشه میکشید و خودش را آماده میکرد برای آزادی قدس. پدر، کمی از پسرش حرف میزند و کمی میرود دنبال پخت و پز. ۹ ماهی هست که همسرش مهرههای ستون فقراتش را عمل کرده و مسئولیت خانهداری و مراقبت از بانو تا بهبودی نسبی، روی دوش پدر شهید است.
پدر سیدمجید دوست دارد از کودکی پسرش شروع کند. کودکی پسری که بسیار اهل بازی و شیطنت بود، طوری که مدیر مدرسه به پدر میگوید: آخر سال سیدمجید رو از این مدرسه ببرید. پدر با اشتیاق تعریف میکند: «مجید خوب درس میخواند. در مدرسه هم لیدری بود برای خودش. کار بدی نمیکرد. بازی طراحی میکرد و دانشآموزان در حیاط دورش جمع میشدند. بهخاطر جذبهای که داشت، زنگ تفریح و بازی بچههای دیگر به درازا میکشید. آخر سال که شد بردم مدرسه دیگری ثبتنام کردم. سعی میکردم هر طور شده پول مدرسه را جور کنم و برود همانجا. معاون آن مدرسه، مربی قرآن بود. رفتارش با سیدمجید به قدری خوب بود که پسرم هم رفت دنبال قرآنی شدن. طوری که سال تحصیلی اول راهنمایی مربی قرآن بعد از مدتی گفت: تبریک میگویم، پسرتان استعداد خوبی دارد.»
سیدمجید همینطور سالهای تحصیلی را پشت سر گذاشت تا به مقطع دبیرستان رسید. پدر و مادرش به خاطر شرایط مالی میخواستند مدرسه او را تغییر بدهند. اما اتفاقی که افتاد این بود که معاون مدرسه مانع شده و میگوید: «پسر شما در مدرسه ما در نقش یک معلم است. در دروس مختلف ریاضی، فیزیک، عربی به معلمان کمک میکند. الگوی اخلاقی و رفتاری در مدرسه است. پسر شما با بچهها میروند به مناطق محروم و روستاهای اطراف تهران برای کارهای جهادی. ما هیچ پولی از شما نمیخواهیم فقط بگذارید سیدمجید در این مدرسه بماند.»
او در همان دبیرستان میماند تا ورود به دانشگاه و در رشته مکانیک پذیرفته میشود؛ از طرفی وارد ورزش رزمی کاراته میشود و بدون اینکه پیش کسی حرفی بزند، گواهی قهرمانی کاراته با کمربند مشکی دان چهار را گرفت.پدر شهید سیدمجید حسینی میگوید: «پسرم در دوره جوانیاش با همکلاسیهای دانشگاه میرفتند در اطراف شهرها و کارهای جهادی میکردند؛ مثل ساخت و ساز. به گفته دوستانش، سیدمجید در اردوهای جهادی سختترین کارها را انجام میداد، بدون اینکه خسته شود. پسرم در فتنه سال ۱۳۸۸ در دفاع از نظام و در خیابان فعال بود. بعد هم از سال ۱۳۹۵ وارد یگان فاتحین شد و قرار بود دوره ۲ سالهای آموزشهای نظامی تخصصی ببیند. او طی ۳ ـ ۲ ماه به قدری توانمندی از خودش نشان داده بود که آموزش هم میداد. علاوه بر اینها از یادگیری زبان عربی کاربردی غافل نبود. روحیهای داشت که از تمام فرصتها برای یادگیری استفاده میکرد. وقتی هم که کسی از او تعریف میکرد، به قدری تواضع داشت که میگفت: مورچه چیه کلهپاچهاش چی باشه؟!»
سیدمجید جوانی نبود که بنشیند و بیتفاوت سوریه را در جنگ ببیند. او بعد از گذراندن آموزشها میخواست راهی سوریه شود، اما اجازه اعزامش را نمیدادند. او از پدرش درخواست میکند تا با فرماندهشان صحبت کند و بگذارند او هم برود سوریه. پدر سیدمجید از فرمانده درخواست میکند آزمون سختی از پسرش بگیرند و اگر قبول شد، او را هم بفرستند سوریه. اینطور پدر، پارتی میشود برای اعزام پسرش به سوریه.پدر شهید حسینی میگوید: «پسرم ۵ سال در سوریه ماند. او تا آخرین لحظه سقوط حکومت بشار اسد در سوریه بود؛ بدون اینکه من بدانم آنجا چکار میکند. بعد از شهادت پسرم در جنگ رمضان یکی از همرزمانش به دیدنم آمد و گفت: پسر شما فرمانده ما بود.
او تمام سلاحهای نظامی ریز و درشت را باز میکرد، تمیز میکرد و دوباره آن را میبست. شلیک با آن سلاحها که دیگر برایش کاری نداشت و تیر هدر نمیداد؛ به نیروها آموزش میداد و اگر میدید یاد نمیگیرند، بدون تعارف و خیلی جدی میگفت: نمیخواهی یاد بگیری برگرد؛ اینجا آمدی باید یاد بگیری. هر نیرویی در سوریه مشکل اقتصادی یا ناراحتی خانوادگی پیدا میکرد، فقط کافی بود، چند دقیقه با سیدمجید همکلام شود؛ با لبخند از آن مشکل عبور میکرد. او به نیروهایش میگفت: اگر جز نان، چیز دیگری نداشتید، هیچ گلهای نکنید. سیدمجید سیر باطنی داشت. اگر قسم بخورم دروغ قسم نخوردهام که او یک عارف بود.»
شهید حسینی روحیهای داشت که در هر شرایطی حاضر بود جانش را فدای ایران کند. یکی از همرزمان سیدمجید به پدرش شهید گفته بود: «در اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴، فرماندهای داشتیم که نیروها را هدایت میکرد. در یک نقطهای حدود ۱۰۰ نفر از اغتشاشگران زن و بچه مردم را زخمی میکردند. تا اینکه سیدمجید و من و یکی از بچهها بدون سلاح گرم رفتیم در دل جمعیت.
سیدمجید وسط بود و من و دوست دیگرمان از چپ و راست حرکت میکردیم. آن طرف هم مردم شادی میکردند. با سیدمجید اغتشاشگران را طوری فراری دادیم که میرفتند و پشتشان را هم نگاه نمیکنند.»یکی از ویژگیهای سیدمجید به روایت همرزمانش، این بود که او بسیار شجاع و جسور بود و در نظم و آرایش جنگی عالی وارد عمل میشد. در رزمهای تن به تن تا وقتی که طرف را نمیانداخت، سراغ نفر بعدی نمیرفت. یکی از همرزمانش در حالی که گریه میکرد، به پدر شهید میگفت: «همه ما جسور هستیم و از هیچ دشمنی نمیترسیم اما سیدمجید خیلی شجاع بود؛ حتی نمیتوانم بگویم در مقابله با دشمن و حوادث جنگی چقدر بیباک بود.»
سیدمجید پسری بود که بارها پدرش بر پیشانیاش بوسه زده و او را راهی میدان میکرد. و اما روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ و آغاز جنگ تحمیلی آمریکایی ـ صهیونیستی علیه ایران. آن روز سیدمجید خودش را به بیت رهبری میرساند و میفهمد که آقاسیدعلی شهید شدهاند، اما وقتی پدرش در آخرین لحظات او را در مقرشان میبیند، از شهادت رهبر حرفی نمیزند؛ چون میدانست پدرش چقدر آقا را دوست دارد. همان روز او و همرزمانش عازم پایگاه موشکی در اطراف تهران میشوند که توسط دشمن مورد هدف قرار گرفته بود.پدر شهید میگوید: «آن شب پسرم وقتی به پایگاه موشکی میرسد، میبیند که حدود ۳۰ نفر زخمی و شهید شدهاند؛ آنها باید پایگاه را برای نفرات بعدی تجهیز و آماده میکردند. آن شب سرد، پاهای یکی از مجروحان یخ زده بود، سید مجید پوتینش را درآورد و به پای او پوشاند. مجروح دیگری از سرما میلرزید، کاپشنش را به تن آن مجروح پوشاند.
دوستانش به او گفتند سید! مریض میشی؛ اما او فقط یک زیرپیراهن تنش ماند. اول شروع کرد به حمل مجروحان به بیرون از تونل و بعد آماده کردن تیربار. همرزمانش تعریف میکردند: آن شب بعضی از ما خوابمان میآمد، سید میگفت: الان خواب معنی نداره! او تیرباری را آماده کرد و با چهار نفر تیربار را اداره میکردند. سید هم نشست پشت تیربار تا روز بعد. بعد از ظهر روز دهم اسفند وقت استراحت سید شد.
او روزه بود، رفت تا استراحت کند. چشم روی هم نگذاشته بود که همرزمانش صدایش زدند که تیربار گیر کرده. مجید به سرعت تیربار را راه انداخت. همان لحظه پهپاد هرمیس آمد سراغ پایگاه. سیدمجید ایستاد برای مقابله با پهپاد. موقع اذان مغرب بود و موشکی از پهپاد شلیک شد و پیکر پسرم متلاشی شد و کاملاً سوخت.»
آن شب همرزمان دیدند که پیکر دو شهید دیگر که پای تیربار بودند، هست اما از سیدمجید خبری نیست. آنها دنبال پیکر سید میگشتند اما چیزی پیدا نمیکردند. بعد شروع میکنند به خواندن روضه حضرت علیاکبر(ع)؛ بعد از مدتی سر و گردن و کتف او را پیدا میکنند. دو دست سید قطع شده بود. پاهایش از حرارت موشک در پای تیربار ذوب شده بود.روز وداع با پیکر شهید حسینی فرا میرسد و پدر میرود تا برای آخرین بار بر پیشانی پسر قهرمانش بوسه بزند.
پدر شهید میگوید: «همسرم به دلیل عمل ستون فقرات و پیچ و مهرههایی که به او وصل است، نباید به معراج میآمد؛ اما آمد. اول قرار بود مادر سیدمجید پیکر او را نبیند. اما اصرار کرد تا او را ببیند. همسرم وقتی سر سیدمجید را دید، گفت: مجید شیرم حلالت؛ آنچه زحمت کشیدم به نتیجه رسید. بر پیکر پسرم پوستی نمانده بود. گوشت تنش سوخته بود اما من آنجا گفتم: چیزی جز زیبایی نمیبینم. واقعاً همینطور بود برای من.»
سیدمجید روحیات عجیبی داشت. هیچ وقت از سپاه و بسیج لباس نمیگرفت و میرفت و با پول خودش لباس نظامیاش را از گمرک میخرید. وقتی حقوقش کم میآمد، صبح زود یا عصرها در پیک موتوری کار میکرد. یک وقتهایی که در مأموریت بود، تماس میگرفت و میگفت: «بابا! نوکرتم از دور دستت رو میبوسم. زحمتی دارم؛ برنج و روغن و ... بگیر و ببر فلان آدرس.» او پولش را در لحظه انفاق میکرد و مبلغ ناچیزی برای خودش نگه میداشت. پدر شهید میگوید: «یادم هست یک وقتهایی پسرم پول کم میآورد و زنگ میزد: «بابا! قربون دستت ۵۰۰ هزار برام میزنی؟ میگفتم: بیشتر میخوای؟ میگفت: نه همین کافیه. سیدمجید به فکر جمع کردن مال دنیا نبود و در حدی میخواست که کارش راه بیفتد. دنیا به چشم او خیلی کوچک و حقیر بود.»
منبع: فارس
انتهای پیام/