کد خبر:843
سالروز شهادت شهید سردار عبدالرضا مجیری؛ نماد ایثار و فداکاری در راه دفاع از حرم حضرت زینب(س)
سالروز شهادت سردار پاسدار عبدالرضا مجیری فرا رسیده است؛ فرمانده گردان ۱۲۳ امام حسین علیهالسلام که با دلی سرشار از ایمان و عشق به اهلبیت، جان خود را در راه دفاع از حریم حضرت زینب(س) فدا کرد.
به گزارش ایثارنیوز، در سال ۱۳۵۸ در خمینیشهر اصفهان، در خانوادهای مذهبی کودکی به دنیا آمد که بعدها نامش در میان مدافعان حرم، با احترام و عظمت بر زبانها جاری شد؛ سردار پاسدار عبدالرضا مجیری. او چهارمین فرزند خانواده بود و در فضایی مذهبی و انقلابی رشد کرد، در کنار مادر در راهپیماییها شرکت میکرد و حتی در پنج سالگی همراه او پای درسهای اسلحهشناسی مینشست؛ نشانهای روشن از روحیهای که سالها بعد او را در مسیر دفاع از اهلبیت قرار داد.
در سالهای جوانی برای مدتی وارد رشته تکنسین اتاق عمل شد، اما علاقهای به این مسیر نداشت. عطش شهادت و میل به حضور در میدانهای جهاد او را به سمت دانشکده افسری سپاه کشاند. با پشتکاری که داشت، دورههای مختلف را پشت سر گذاشت و زمانی که برای مراسم فارغالتحصیلی مقابل رهبر انقلاب رژه رفت، در لحظهای که میان سخنرانیها وقفه افتاد از جا برخاست و با جسارتی برخاسته از عمق ایمان گفت: آقا دعا کنید من شهید شوم. همین جمله نشان میداد که آرزوی شهادت از همان سالهای آغازین بزرگسالی در وجودش ریشه دوانده است.
روحیه تهذیب نفس در وجود شهید عبدالرضا مجیری چنان پررنگ بود که دو سال پیاپی، در تابستانها و به صورت داوطلبانه، با اصرار فراوان به گروه تفحص پیوست. او خود میگفت این دوران بهترین فرصت برای خودسازی و تمرین بندگی بوده است. دائمالوضو بودن، اقامه نمازهای اول وقت، نماز شب و مراقبههای معنوی از برکات و دستاوردهای همان سالها بود که زندگی و روح او را صیقل داد و مسیرش را در راه ایثار و شهادت هموار کرد.
در سال ۱۳۷۸، همزمان با عید غدیر، به عقد همسرش درآمد. پیش از خواستگاری به خواهرش سفارش کرده بود که درباره روحیه شهادتطلبانهاش به دختر توضیح بدهد. هنگامی که برای اولین بار با یکدیگر صحبت کردند، همسرش از او پرسید تا چه اندازه به مستحبات پایبند است و او جواب داد: مستحبات را باید آنقدر انجام دهیم که به واجبات لطمه نزند. همین نگاه دقیق و متعادل به دین، در کنار وقار و چهره شبیه رزمندگان، قلب دختر را آرام کرد. سادهزیستی، دوری از تجملات و توجه به معنویت از اصول مهم زندگی مشترکشان بود. حتی کارت عروسیشان با پیشنهاد عبدالرضا با حدیثی از پیامبر و سخنی از رهبر انقلاب درباره ازدواج طراحی شد.
در سال ۷۹ زندگی مشترکشان را آغاز کردند. سادهزیستی از همان ابتدا مشهود بود. مخالفت با وامهای ربوی، پرهیز از قرضهای سنگین و اصرار به شروع زندگی با حداقلها از ویژگیهای بارز او بود. میگفت خانهای را دوست دارد که شبیه خانه امام خمینی باشد؛ ساده، آرام و خالی از تشریفات غیرضروری. چند سال بعد با وام قرضالحسنه خانهای کوچک خریدند و زندگی آرامشان ادامه یافت.
در کنار جدیت کاری، شیرینی اخلاقش زبانزد بود. اسب میشد تا بچهها روی پشتش سوار شوند، با آنها بازی میکرد و صدای خندههایشان خانه را پر میکرد. هدیههایش معنوی بود؛ از جمله پارچه سبزی که در عزای امام حسین اشکهایش را با آن پاک کرده بود یا سربند خوندار یک شهید تفحص که آن را با عشق به همسرش تقدیم کرد.
پس از گذراندن دورههای تکاوری، حدود دوازده سال در گردان صابرین خدمت کرد و در مرزها نقش مهمی در امنیت کشور داشت. سال ۹۲ برای ادامه تحصیل در رشته مدیریت نظامی وارد دافوس شد و همراه خانواده به تهران رفت. دو سالی که درس میخواند فرصت بیشتری برای بودن کنار خانواده داشت و این دوران از بهترین سالهای زندگی مشترکشان بود.
سه فرزند از او به یادگار ماند: فاطمه، زهرا و محمدحسین. علاقهاش به بچهها وصفنشدنی بود. هنگام تولد اولین دخترش، لحظهای که او را دید، بیوقفه شکر خدا را میکرد.
روحیه شهادتطلبیاش روزبهروز پررنگتر میشد. بارها برای اعزام به سوریه ثبتنام کرده بود و بیصبرانه منتظر بود تا نوبتش برسد. وقتی تعدادی از نیروهای صابرین اعزام شدند و او انتخاب نشد، تا مدتها بیقراری میکرد. سرانجام آبان سال ۹۴ خبر اعزام رسید. تنها بیست روز از حضورش در سوریه گذشته بود که رفقای شهیدش او را صدا زدند.
شب قبل از اعزام، همسرش دید که با کاغذ و خودکار نشسته و در حال نوشتن است. او برای خانوادهاش نامهای نوشت؛ نامهای آمیخته با عشق، تواضع و آمادگی برای شهادت. خواسته بود اگر توفیق شهادت یافت، روی سنگ قبرش بنویسند سرباز اسلام و مدافع ولایت فقیه. صبح چهارشنبه ۴ آذر، همسرش قرآن را گشود و آیاتی درباره شهادت و روزی خوردن شهیدان خواند. همان لحظه قلبش لرزید و احساس کرد خبر مهمی دریافت خواهد کرد.
سردار عبدالرضا مجیری روز دوم آذر ۱۳۹۴ در حلب و در دفاع از حرم حضرت زینب به شهادت رسیده بود. روایت شهادتش از زبان همرزمانش چنین نقل شده است: در روستای برنه، در حالی که فرماندهی نیروهای عراقی را برعهده داشت، همزمان پشت دوشکا بود و با دوربین دید شب نیروها را هدایت میکرد. تیر دشمن دیوار بتنی را سوراخ کرد و به شکمش اصابت نمود. مسیری که گلوله طی کرد، پهلو را شکافت؛ همانگونه که در وصیتنامهاش آرزو کرده بود نشانی از پهلوی شکسته حضرت زهرا در بدنش باشد. همانجا در میدان نبرد، سر بر دامان اربابش امام حسین گذاشت و آسمانی شد.
تحویل پیکر شهید برای خانواده با درد و اندوه فراوان همراه بود، دیدن او بعد از شهادت بسیار دشوار و تلخ بود، اما همسرش در میان اشکها از خداوند شکر کرد که عبدالرضا به آرزوی دیرینهاش یعنی شهادت رسید. فاطمه، دختر بزرگتر، با افتخار میگفت باید به من تبریک بگویید، چرا که پدرم شهید شده است. زهرا کنار آمدن با این فقدان را سختتر تجربه میکرد و محمدحسین تا مدتی نمیتوانست باور کند که دیگر پدرش بازنمیگردد.
شهید عبدالرضا مجیری سالها آرزو کرده بود که اثر زخمهای کربلا بر بدنش باشد و چنین هم شد. پیکرش در شهر خمینیشهر، محله اندان، آرام گرفت. بر مزارش نوشتند: سرباز اسلام و مدافع ولایت فقیه.





