
به گزارش ایثارنیوز، در تاریخ دفاع مقدس و نبردهای نوین، همواره چهرههایی بودهاند که تخصص علمی خود را در خدمت عقیده قرار دادند. شهید ناوبان سوم «اسماعیل شجاع تنگستانی» یکی از این چهرههای درخشان است. جوانی که از دشتهای گرم برازجان آغاز کرد، در اعماق دریاهای شمال و جنوب تجربه اندوخت و در نهایت، تخصص خود در حوزه الکترونیک و پهپادها را در خاک گرم ابوالفارس (رامهرمز) به وقف خون شهادت درآورد.
پرورش در آفتاب و شن
اسماعیل، فرزند اصیل دیار برازجان است؛ جایی که آفتاب سوزان و شنهای روان، استقامت را در رگهای جوانانش جاری کرده بود. عشق به وطن و ولایت، او را به سوی لباس نظام کشاند و خبر قبولی او در نیروی دریایی، موجی از شادی را در محلهشان به پا کرد.
او دوره آموزش ناوبانی را در رشت و بندرانزلی گذراند. در آن روزهای ابتدایی، تضاد میان شرجیِ شمال و گرمای جنوب، برای او تجربهای نو بود. موجهای ملایم دریای کاسپین، در واقع اولین گامهای او برای عبور از ترس و رسیدن به استواری نظامی بود. خاطرات همخدمتیهایش حکایت از جوانی دارد که با وجود بیماری کوتاهمدتی که در بیمارستان انزلی داشت، هرگز تسلیم نشد. وقتی پدرش با لهجه شیرین جنوبی به او گفت: «برگرد برازجان، با یک روی فعلهگی»، پاسخ اسماعیل، تجلی همان ارادهای بود که بعدها او را به شهادت رساند: «من برمیگردم، اما نه برای اینکه با این باد بلرزم.»
تخصص در خدمت دفاع
اسماعیل یک متخصص بود. در عصر جدید دفاعی، او توانست در حوزه مهندسی الکترونیک، بهویژه در ساخت تراشهها و حسگرهای پهپاد، به استادی برسد. این تخصص، او را به مهرهای کلیدی در نیروی دریایی تبدیل کرد. او پس از گذراندن دورههای سخت قایقرانی در موجهای طوفانی خلیج فارس، آمادگی کامل خود را برای مقابله با تهدیدات خارجی به اثبات رساند.
او در عین تخصص علمی، ریشههای عمیقی در فرهنگ و سنتهای بومی داشت. ازدواج او با دختری از محله بالای دالکی، پیوندی میان دو قلب عاشق بود که با صدای «نیحمبان» و آوازهای حنابندان برازجان جشن گرفته شد. زندگی او با تولد دو دخترش، «النا» و «نورا»، معنای تازهای یافت؛ اما عشق او به ولایت، همواره فراتر از هر دلبستگی زمینی بود.
ملبانی در محضر عاشورا
برای شناخت ابعاد شخصیتی شهید شجاع تنگستانی، باید به شبهای عاشورا در برازجان نگریست. مردی با جسم ظریف، اما ارادهای پولادین که در کنار تخصص مهندسیاش، در خدمت عزاداران حسینی بود. او که در روزهای عادی با تراشههای ظریف الکترونیکی سر و کار داشت، در شب عاشورا، «حسوم» (کفگیر بزرگ) ۵۰ کیلوگرمی دیگهای حلیم را با تمام توان میچرخاند.
همسنگران و آشنایانش روایت میکنند که او هنگام همزدن حلیم، مانند ملوانان در دریا میگفت: «هی، هی». این ریتم، نشان از پیوند عمیق میان هویت نظامی و اعتقاد مذهبی او داشت. اسماعیل در صبح عاشورا، با پاهای برهنه روی آسفالت داغ میدوید تا ثانیهای از عزای حسین (ع) را از دست ندهد. این استقامت، همان چیزی بود که او را در میدان نبرد، در برابر سختترین شرایط مقاوم کرد.
تنگه هرمز؛ خط مقدم نبرد نوین
اسفندماه، زمانی که تنشهای منطقه به اوج رسیده بود و خبر حمله دشمنان به بیت رهبری و نقاط استراتژیک منتشر شد، اسماعیل در خط مقدم قرار گرفت. مأموریتهای متوالی در بندرعباس، بوشهر و سایتهای پهپادی، او را در وضعیت آمادهباش کامل قرار داد.
در آن روزهای پرالتهاب، هنگامی که پهپادها تنگه هرمز را رصد میکردند و موشکهای ایرانی هرگونه نفوذ دشمن را خنثی میساختند، اسماعیل با افتخار به مادرش (مانی) میگفت: «اسرائیل را نابود کردیم و سزایش را کف دستش نهادیم.» این اعتماد به نفس، حاصل ایمان به حقانیت راه و تخصص نظامی بود.
ایستگاه آخر و غسل شهادت
با پیشروی جنگ، ناوبان سوم اسماعیل شجاع تنگستانی به رامهرمز (ابوالفارس) فراخوانده شد. مأموریت او حیاتی بود: هدایت پهپادها برای عقب راندن ناوهای جنگی و نفتکشهای دشمن. ورود او به خاک ابوالفارس با استقبال گرم مردمی همراه بود؛ مردمانی که با نانهای محلی، خرما و اسفند، رزمندگان را در آغوش گرفتند.
سی و هفتمین روز جنگ، روزی بود که آسمان جنوب شاهد بارشهای مداوم و سوزنی بود. سه شب و روز باران، لباسها و پوتینهای اسماعیل را گلآلود کرده بود و سقف نازک چادرهای برزنتی، تنها پناهگاه آنها در برابر سرمای بهاری بود.
در همین حال، پهپادهای شناسایی دشمن (هرمس) در حال رصد منطقه بودند. در لحظهای که آسمان آرام گرفته بود، صدای شلیک موشک دشمن سکوت ابوالفارس را شکست. بمباران جنگندههای آمریکایی و اسرائیلی، منطقه را به آتش کشید. اسماعیل شجاع تنگستانی، در کنار همرزمانش، در حالی که لباسهایش از گل و خون آغشته شده بود، به شهادت پیوست. او سومین شهید «جنگ رمضان» در آن منطقه بود که نامش را در دفتر جاودانگی ثبت کرد.
مادری که هزار پسر داشت
شهادت اسماعیل، ضربهای سخت به خانوادهاش بود، اما واکنش مادر شهید (مانی)، درس بزرگی در تسلیم و رضا بود. او که فرزندش را در غربت شهید دیده بود، با چشمانی اشکبار، اما دلی مطمئن گفت: «همین که بچهام در غریبگی شهید نشد و مردم ابوالفارس کنارش بودند، تسلای دل من است؛ پسر من هزار تا مادر داشت.»
انتهای پیام /