تاریخ : Wed 30 Sep 2026 - 17:15
کد خبر : 1818
سرویس خبری : شهدا

وقتی دشمن شادی یک خانواده را هدف گرفت

همسر شهید حسن صالحی از لحظات شهادت در اوین و رویت خوابی عجیب درباره انگشتر همسرش گفت.


وقتی دشمن شادی یک خانواده را هدف گرفت

به گزارش ایثارنیوز، گفت‌وگویی داشتم با خانم نسیمه حاجتی، همسر شهید حسن صالحی و مادری دهه هفتادی که این روز‌ها و بعد از شهادت همسر، مسئولیت چهار فرزندش را با افتخار بر عهده دارد.

او زنی است غیور، از اهالی مقاومت، که در این مسیر پرنشیب‌وفراز تمام سختی‌ها را به جان می‌خرد، چراکه به همسرش قول داده دوام بیاورد و یادگار‌های این زندگی مشترک ۲۰‌ساله را در راه انقلاب و نظام تربیت کند و به ثمر بنشاند. باید شما هم مثل من عکس‌هایی از سفر‌ها و گردش‌های خانوادگی‌شان را ببینید تا بدانید نقطه‌زنی دشمن ملعون چه شادی‌های پاک و عاشقانه‌ای را از این خانواده عزیز گرفته است. اگر نبود دنائت دشمن صهیونیستی ــ آمریکایی و خوش‌رقصی مشتی وطن‌فروش، از این خانه می‌توانست الی‌الابد صدای خنده و شادی بلند شود، اما حالا در و دیوارش پر از عکس‌های پدری است که دیگر قامت مردانه‌اش قرار نیست آغوش امنی باشد برای دو دختر و دو پسری که امید‌ها بسته بودند به این رابطه ناب پدر و فرزندی ....

 خانم حاجتی، همسرتان را برای ما معرفی کنید.

همسر من، شهید حسن صالحی، متولد ۲۰ بهمن سال ۱۳۵۸ بود. تاریخ تولدش را خیلی دوست داشت. او پس از فارغ‌التحصیلی در رشته اصلاح و تربیت در بخش حفاظت امنیت اوین مشغول خدمت شد. آن‌قدر بااخلاق و بااخلاص بود که بعد از شهادتش، حتی برخی زندانیان و خانواده‌های ایشان با ما تماس گرفتند و برای پاسداشت شهید به منزل ما آمدند و خیلی ابراز ناراحتی کردند. بعضی‌ها با ناباوری می‌گفتند: «شما را به خدا بگویید که خبر شهادت ایشان واقعیت‌ندارد!»

 از خواستگاری و ازدواج‌تان بگویید.

حسن‌آقا، پسر دایی پدرم بود. با هم نسبت فامیلی داشتیم، اما این‌طور نبود که همدیگر را تا قبل از خواستگاری دیده باشیم. ایشان به توصیه مادرش، در مسیر مدرسه من را دیده بود. بعد آمدند خواستگاری و ۲۳ تیرماه سال ۱۳۸۴ عقد کردیم. ۲۷ آبان‌ماه همان سال هم سر خانه و زندگی خودمان‌بودیم.

ایشان کی و کجا به شهادت رسیدند؟ 

این را بگویم که ما همیشه در خانه همدیگر را «عزیز» صدا می‌کردیم. ایشان دوم تیرماه سال ۱۴۰۴، یعنی در آخرین روز جنگ ۱۲روزه در محل کارش به شهادت رسید. حتما در اخبار شنیده‌اید که اوین را با بمب‌های سنگرشکن هدف قرار دادند. بدنش تقریبا سالم بود و بیشتر از پشت سر زخمی شده بود. هنگام شهادت، سه انگشتر در دست داشت که فقط یکی از آنها را برایم آوردند؛ آن دو دیگر کاملا سوخته بود.

 اخلاق ایشان در خانه چطور بود؟ این‌که می‌گویند شهدا زیست شهیدانه دارند، درست است؟

من همیشه می‌گویم که همسرم بدون شهادت هم بهشتی بود. گاهی که با خدا حرف می‌زنم، می‌گویم، عزیز من غیر از شهادت هم لایق بهشت بود. خداجان، باور کن هرچه در این زندگی ۲۰ساله می‌گردم تا بالاخره یک دلخوری یا برخورد تند یا ناراحتی پیدا کنم و این بهانه‌ای بشود که کمتر خودخوری کنم و بگویم حالا این اخلاق بد را هم داشت، چیزی پیدا نمی‌کنم. او آن‌قدر پاک و درستکار بود و همیشه رضایت خانواده، به‌خصوص من را در اولویت قرار می‌داد که نمی‌توانم خودخوری نکنم. تقریبا جایی در ایران نبود که با هم نرفته باشیم؛ چه برای تفریح، چه برای زیارت.

خرید خانه و تمام کار‌های اداری و مدرسه بچه‌ها را خودش انجام می‌داد. آن‌قدر مراقب بود که من با وجود بچه‌ها دغدغه‌ای در بیرون از خانه نداشته باشم که بعد از شهادتش، هر جا می‌روم، بغض خفه‌ام می‌کند. خیلی در این یک‌سال به من و بچه‌ها سخت گذشت. با وجود این‌که روحیه بچه‌های ما پولادین است و همه‌باور داریم خداوند با شهید معامله می‌کند.

 اصلا هیچ‌وقت فکر می‌کردید که شهادت نصیب ایشان شود؟

من و بچه‌ها همیشه احتمال شهادت ایشان را می‌دادیم. حتی بچه‌ها می‌گویند لیاقت بابای ما بهترین جا بود، اما واقعیت این است که انتظار نداشتیم این‌قدر زود از میان ما برود. خود من همیشه فکر می‌کردم در ۷۰ یا ۸۰ سالگی شهادت سراغ ایشان بیاید؛ خیلی زود بود .... همیشه فکر می‌کردم ما نوه‌های‌مان را در این زندگی ببینیم. بار‌ها گفته‌ام اگر روزی خداوند به من می‌گفت که کل دنیا را بعلاوه بهشت به تو می‌دهم و در مقابل، عزیزت را به من بده، من حسن را انتخاب می‌کردم؛ عزیزم را. شهادتش واقعا برای همه ما شوک بزرگی بود. 

تمامی دلخوشی‌های من

 تا وقتی عزیز بود هیچ‌وقت قسمت نشد به دیدار آقای شهید ایران برویم. فقط یک‌بار یکی از دختر‌ها با مدرسه رفته بود و آن‌قدر با شوق و شعف از ماجرای این دیدار برای ما گفت که همگی ذوق کرده بودیم. بعد از شهادت همسرم توفیق این را داشتیم که در آن سخنرانی معروف حضرت‌آقا که ایشان ایستاده، هشت دقیقه و چهل ثانیه صحبت کردند، حضور داشته باشیم. بعد از آن دیدار همگی جان دوباره گرفتیم و حقیقتا بمب انرژی شده بودیم.

 اول ماه مبارک رمضانی که گذشت با من تماس گرفتند و قرار شد برای هفته بعد یک دیدار خانوادگی خصوصی با ایشان داشته باشیم. خیلی ذوق داشتیم و لحظه‌شماری می‌کردیم، اما این دیدار هیچ‌وقت میسر نشد و شنبه بیت را زدند و به جرأت می‌گویم داغی بزرگ‌تر و عمیق‌تر از داغ شهادت همسرم را بر دل ما گذاشتند. انگار دنیا روی سر ما خراب شده بود.

حسرت این دیدار هم به دلم مانده بود و رهایم نمی‌کرد تا این‌که یک شب خواب حضرت‌آقا را دیدم. ایشان عمامه شان را به من دادند و من گفتم آقاجان، این برای بچه‌هایم، یک چیزی برای خودم بدهید. آقا گفتند الان چیزی همراه من نیست و بعد هم به آقایی که کنارشان بودند، گفتند: فلانی، انگشتر پدرم را به ایشان بده!

وقتی از خواب بیدار شدم، نتوانستم خودم را راضی کنم با کسی تماس بگیرم و خوابم را تعریف کنم. تا این‌که یک روز آقایی که انگشترساز آقا بودند، تماس گرفتند و گفتند فردا همراه هیأتی به منزل ما می‌آیند. به محض این‌که خودشان را معرفی کردند، یاد خوابم افتادم؛ چون نام‌شان و خطاب حضرت‌آقا به ایشان در خواب، در خاطرم مانده‌بود.

خواستم خوابم را تعریف کنم که آن آقا گفتند بماند برای فردا که حضوری آمدم. عجیب این‌که وقتی رسیدند خودشان گفتند من هم دیشب خوابی دیده‌ام، اما شما اول تعریف کنید. بعد هم گفتند دیشب حضرت‌آقا در خواب به ایشان گفته‌اند جعبه انگشتر‌ها را بیاور و انگشتر پدرشان را برداشتند و سفارش کردند حتما آن را فردا برای همسر شهید صالحی ببر. بهترین و باارزش‌ترین دارایی من در این دنیا همین انگشتر است. تمام دلخوشی من این است که حضرت‌آقا به خانواده شهدا نظر دارند.

مریم حاجی‌علی - روزنامه جام‌جم

انتهای پیام/