تاریخ : Sat 03 Oct 2026 - 10:33
کد خبر : 1836
سرویس خبری : شهدا

راز شغلی مردی که همه او را کارمند فضای سبز می‌دانستند

روایت همسر شهید جواد لک‌زایی از راز محل خدمت همسرش؛ رازی که حتی نزدیکانش نیز تا مدت‌ها از آن بی‌خبر بودند.


راز شغلی مردی که همه او را کارمند فضای سبز می‌دانستند

به گزارش ایثارنیوز، وقتی که آقا جواد به خواستگاری رفت، به دختر خانم گفته بود: «من در سپاه کار می‌کنم. خیلی وقت‌ها شاید خانه نباشم. هم باید بتوانی مرد خانه باشی، هم زن خانه. اگر بچه هم داشته باشیم، باید بتوانی چند تا بچه را بدون من، نگهداری کنی. ممکن است چند ماه کارم طول بکشد. می‌خواهم مستقل باشی.» دختر خانم قبول می‌کند سایه مرد پاسدار بالای سرش باشد.

رقیه لک‌زان‌عطا دختر دهه هشتادی می‌گوید: «آقا جواد به من نگفته بود در هوافضای سپاه هست. هیچ وقت جزئیات را نمی‌گفت. بعد از عقدمان من بیمه تحت تکفل همسرم شدم. آمد خانه‌مان. داشتیم پیامک‌های گوشی‌اش را نگاه می‌کردیم، دیدم که نوشته نیروی هوافضا. به او گفتم: توی هوافضا کار می‌کنی؟ گفت: حالا که متوجه شدی، پیش کسی نگو. همه فکر می‌کردند او در فضای سبز و درختکاری شهرداری کار می‌کند و خانواده بعداً فهمیدن که در سپاه چه کاری انجام می‌دهد روزی که شهید شد‌ همشهریان و آشنایان همه تعجب کرده بودند که آقا جواد در فضای سبز کار می‌کرد؛ او کجا و شهادت کجا؟»

برای دیدنت ۱۶۰۰ کیلومتر راه آمدم

همسر شهید لک‌زایی از ۶ ماه گذشته که همسرش شهید شده، صبورانه ایستاده و امروز برای دختر ۱۱ ماهه‌شان از مهربانی چیزی کم نمی‌گذارد.او درباره تنها یادگار شهید جواد لک‌زایی می‌گوید: «آقا جواد آنقدر برای تولد دخترمان ذوق داشت که برای به دنیا آمدنش لحظه‌شماری می‌کرد. یک هفته قبل از آبان به روستا آمد. پیش دکتر رفتیم و دکتر گفت: بیستم آبان دخترمان به دنیا می‌آید. او برای مأموریت رفت شلمچه و گفت: تا ۲۰ آبان برمی‌گردم. ۱۸ آبان حالم بد بود. با آقا جواد تلفنی حرف زدیم. گفت: حتما برو نوار قلب بگیرند یک وقت برای خودت و بچه خطرناک نباشد. گفتم: منتظر می‌مانم تا بیستم، برگردی باهم برویم. اصرار کرد که برو ممکن است اتفاق بدی بیفتد. به حرفش گوش کردم و رفتم بیمارستان.

شرایطم خطرناک بود. باید فوراً برای زایمان به اتاق عمل می‌رفتم. از طرفی هم دلتنگ آقاجواد بودم. او برای مأموریت به شلمچه رفته بود. ما هم در آق‌قلا بودیم. تا آخرین لحظه با همسرم تلفنی حرف می‌زدم و گریه می‌کردم. ۱۸ آبان دخترمان به دنیا آمد.»

۱۹ آبان، جواد لک‌زایی مرخصی گرفت تا به روستایشان از توابع آق‌قلا بیاید. با توجه به شرایط آمادگی نیروهای نظامی مرخصی گرفتن هم مراحل خودش را داشت تا اینکه فرمانده‌اش راضی می‌شود، آقاجواد به آق‌قلا برگردد. مسافت طولانی بود. او رفت و بلیت هواپیما گرفت اما از پرواز جا ماند. بلیت اتوبوس گرفت باز هم جاماند. او برای رسیدن به آق‌قلا ۱۶۰۰ کیلومتر مسیر را با ۹ ماشین‌ خطی پشت سر گذاشت. وقتی رسید که رقیه و دخترشان در خانه بودند؛ تا مهوای یک روزه را در آغوش گرفت، گفت: «بابایی به خاطر تو ۱۶۰۰ کیلومتر راه اومدم.» او عاشق دخترش بود. بعد از به دنیا آمدنش کیلومترها می‌رفت تا او را ببیند.

به همسرم گفتم: چرا در این وضعیت جنگ آمدی؟

همسر شهید می‌گوید: «قبل از جنگ رمضان قرار بود آقاجواد تا یک سال در زنجان بماند. به همین خاطر اسباب و اثاثیه را جمع کردیم تا به آنجا برویم. اما جنگ شروع شد و این برنامه بهم ریخت. در جنگ رمضان همسرم از زنجان به تهران رفت و تا ۱۱ اسفند تهران بود. در آن سه روز از او خبر نداشتیم. روز سوم زنگ زد و گفت: می‌آیم خانه. وقتی که آمد به‌خاطر شهادت رهبر، حالش خوب نبود. گفتیم: چرا در این وضعیت جنگ آمدی، نماندی؟ گفت: به من دستور دادند هر وقت نیاز باشد به تو زنگ می‌زنیم.

همان شب به او زنگ زدند. رفت زنجان و تا ۲۸ اسفند در آنجا بود. آقاجواد برای شب عید آمد خانه. بعد هم گفت این رفت و آمدها سخت است، با مافوقم صحبت کنم، اگر نظرش این بود که در زنجان خانه اجاره می‌کنم شما هم کنارم باشید. او ششم فروردین رفت زنجان. فرمانده‌اش گفته بود اگر می‌خواهی دنبال خانه بگرد و خانواده‌ات را به زنجان بیاور. همسرم روز نهم فروردین ۷ صبح تماس گرفت و گفت: من دیروز رفتم و چند خانه را دیدم یک خانه را پسندیدم عکسش را می‌فرستم اگر خوشت آمد، قرارداد ببندیم و آخر هفته می‌آیم دنبالتان و با هم اسباب کشی می‌کنیم.»

روز نهم فروردین، همسر شهید لک‌زایی رفته بود واکسن چهار ماهگی دخترشان را بزند. آن شب درگیر تب و مراقبت از مهوا بود و آخرین صحبت‌های شهید لک‌زایی این بود که مراقب خودتان باشید. آخرین پیام‌ها ساعت ۱۱ شب بین‌شان رد و بدل شد و ساعت ۴ صبح محل حضور آقا جواد و فرمانده‌اش و دو نفر دیگر از نیروها مورد حمله قرار گرفت.

تماس‌های بی‌جواب

همسر شهید لک‌زایی درباره اطلاع از شهادت آقاجواد اینطور روایت می‌کند: «صبح دهم فروردین اضطراب عجیبی داشتم. کانال خبری زنجان را داشتم تا روشن کردم سریع دیدم خبری گذاشتند که در شهر زنجان نقطه‌ای را زدند و سه نیروی نظامی شهید شدند و یک نفر مجروح. تا ۶ صبح هر چقدر به آقا جواد زنگ زدم. جواب نمی‌داد. بالاخره یکی گوشی آقاجواد را جواب داد. از ذوقم فریاد زدم: جواد کجایی؟ پشت خط کس دیگری بود. او گفت: آقا جواد نیست؛ برایش دعا کنید و نگران نباشید. فقط برایش دعا کنید. گفتم: آقا اگه چیزی شده؛ مجروح شده یا شهید شده به من بگویید. او گفت: زنگ نزنید. اینجا امن نیست. بعد هم گوشی همسرم خاموش شد.»

بزرگان فامیل گفتند جواد شهید شده!

خانواده آقا جواد از چیزی خبر نداشتند. اما دل تو دل رقیه نبود. او ادامه می‌دهد: «خودم را پیش خانواده شوهرم رساندم. برادر شوهرم با نیسان می‌خواست بار ببرد گفت: نگران نباش زن‌داداش. ان‌شاءالله خیره، گریه نکن. همه پریشان بودیم. دیدیم ۱۰ صبح بزرگان فامیل با لباس مشکی آمدند و به مادر شوهرم گفتند: یکی از اقوام فوت کرده و می‌خواهیم برویم دیدنشان شما هم لباس مشکی بپوشید، برویم دیدنشان. مادر شوهرم لباس مشکی تن کرد تا نشست پیششان بزرگ فامیل شروع به گریه کرد و گفت: جواد شهید شده. من می‌دانستم جواد یک روز شهید می‌شود، ولی نمی‌دانستم اینقدر زود.»

بر اثر حمله پای آقاجواد شکسته بود و پشت سر و کنار گوشش ضربه دیده بود. او پیکر نسبتاً سالمی داشت برای آخرین وداع. مردم روستاهای اطراف این جوان دهه هفتادی را روی شانه‌های خود تشییع کردند و در امامزاده زکریا به خاک سپردند. جوان خوش‌رویی که به همسرش گفته بود، «اگر من در سپاه بمانم و شهید نشوم، می‌روم سوریه.»

انتهای پیام/