
به گزارش ایثارنیوز، میثم جهانگردیان هشتم اردیبهشتماه ۱۳۷۵ در تهران متولد شد و ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۴، در ۲۹سالگی، در جریان حمله تروریستی آمریکایی ـ صهیونیستی در خیابان مطهری به شهادت رسید.
علیاصغر جهانگردیان، پدر شهید، خود از رزمندگان دوران دفاع مقدس است. او سالهای جوانیاش را در جبهه گذرانده و در کنار شهید محمود کاوه برای دفاع از کشور جنگیده است. حالا سالها بعد، روایتگر زندگی پسری است که به اعتقاد او، میراث جبهه را از پدر گرفت و تا آخرین لحظه آن را ادامه داد.
پدر درباره فرزندش میگوید: «میثم آنقدر شهیدگونه زندگی کرد تا شهادت به سراغش آمد. او رفاقت و آیندهاش را به شهدا سپرده بود.»
کودکی که مسجد، خانه دومش بود
میثم نخستین فرزند خانواده و نخستین نوه خانواده مادری بود و از همان کودکی جایگاه ویژهای میان اعضای خانواده داشت. همه به او علاقه داشتند و کسی تصور نمیکرد این کودک دوستداشتنی، سالها بعد مسیر زندگیاش را به گونهای انتخاب کند که پایان آن شهادت باشد.
رابطه میثم با مسجد و هیئت از همان سالهای کودکی شکل گرفت. مسجد برای او تنها محل عبادت نبود؛ بخشی از زندگی روزمرهاش محسوب میشد. در مسجد طلاچیان، پایگاه شهدای نوبخت و حوزه ۱۷۵ شهید موحددانش فعالیت داشت و بخش قابل توجهی از اوقاتش را صرف فعالیتهای بسیجی، فرهنگی و خدمت به مردم میکرد.
فضایی که میثم در آن رشد کرد، با خاطرات دفاع مقدس نیز گره خورده بود. پدرش که خود سالهای جنگ را تجربه کرده بود، در خانه از روزهای جبهه، عملیاتها، رفاقت با شهدا و مردانی برای او میگفت که برای حفظ ایران از جان خود گذشتند.
همین روایتها به مرور در ذهن و دل میثم نشست. او با این باور بزرگ شد که دفاع از کشور فقط یک شعار نیست و اگر روزی ایران در معرض تهدید قرار بگیرد، باید تا پای جان ایستاد.
انتخابی که از کنکور مهمتر بود
میثم در دوران تحصیل دانشآموز موفقی بود و پس از شرکت در کنکور، رتبه خوبی به دست آورد. میتوانست مسیر دانشگاهی متفاوتی را انتخاب کند، اما علاقهاش به پاسداری از نظام و خدمت به مردم باعث شد دانشگاه امام حسین (ع) را برگزیند.
او از ۱۸سالگی وارد این دانشگاه شد و لباس پاسداری پوشید؛ انتخابی که به گفته خانواده، از سالها قبل در ذهنش شکل گرفته بود.
میثم حتی در دوران دانشگاه نیز فقط به فکر خودش نبود. وقتی امکان بازگشت به خانه را پیدا میکرد، گاهی ترجیح میداد در کنار همدورهایهایی بماند که از شهرستان آمده بودند. نگرانی او این بود که مبادا دوستانش در غربت احساس تنهایی کنند.
برای همین گاهی آنها را به حرم حضرت عبدالعظیم (ع) میبرد، با آنها به گشتوگذار در تهران میرفت و بعد دوباره به خوابگاه بازمیگشت.
رفاقت برای میثم یک کلمه ساده نبود. به گفته پدرش، او از آن آدمهایی بود که نمیتوانست دوستش را تنها بگذارد. حتی زمانی که در یکی از دورههای آموزشی پایش آسیب دید و شکست، دوری از دوستانش برایش سخت بود و خیلی زود به جمع آنها برگشت.
پاسداری که به مردم هم دل بسته بود
خانواده و همکاران، میثم را فردی متعهد، اجتماعی و مسئولیتپذیر توصیف میکنند. اگر کسی مشکلی داشت، تا جایی که میتوانست برای حل آن وقت میگذاشت.
پدرش میگوید در تمام سالهایی که با میثم زندگی کرده، به یاد ندارد کسی از او گلایهای داشته باشد. به اعتقاد او، میثم توانایی خاصی در برقراری ارتباط با دیگران و به دست آوردن دل آدمها داشت.
در محیط کاری نیز همین ویژگیها همراهش بود. همکارانش از او بهعنوان نیرویی توانمند و خبره یاد میکردند و معتقد بودند گاهی حجم کاری که انجام میداد، به اندازه چند نفر بود.
با وجود سن و سابقه نسبتاً کم، پختگی و درک بالایی داشت و قرار بود بهزودی درجه سروانی دریافت کند؛ اما شهادت، این درجه را پس از مرگ بر دوشش نشاند.
زندگی مشترک با چاشنی دلدادگی
میثم سال ۱۴۰۰ ازدواج کرد. علاقهاش به اهلبیت (ع) در انتخاب همسر و نگاهش به زندگی خانوادگی نیز دیده میشد. همیشه میگفت دوست دارد همسرش از سادات باشد و احترام به همسر را یک وظیفه جدی میدانست.
او همسرش را امانتی از طرف امام حسین (ع) میدید و همین نگاه باعث شده بود در کنار مسئولیتهای سنگین پاسداری، برای زندگی مشترکش نیز اهمیت ویژهای قائل باشد.
شغلش دشوار بود؛ شبهای آمادهباش، مأموریتها و فاصله گرفتن از خانه بخشی از زندگی روزمرهاش شده بود. با این حال، علاقهاش به کار باعث میشد این سختیها را تحمل کند.
حتی برای تماسهای کوتاه با همسرش نیز حسابوکتاب خاصی داشت. به او گفته بود زمان صحبتهای تلفنیاش را جمع میکند و آن را از اضافهکارش کم خواهد کرد؛ چراکه میدانست صحبت با همسرش ذهنش را از فضای کاری جدا میکند و بازگشت دوباره به تمرکز برایش زمان میبرد.
این رفتار شاید در نگاه اول با تصویری که از یک نیروی نظامی جدی و سختکوش ساخته میشود فاصله داشته باشد، اما برای نزدیکان میثم عجیب نبود. پشت چهره یک پاسدار، مردی عاطفی زندگی میکرد که به خانوادهاش دلبستگی عمیقی داشت.
آیندهام را سپردم به شهدا
یکی از خاطراتی که خانواده هیچوقت فراموش نمیکنند، به شب قبل از کنکور میثم برمیگردد. در حالی که باید خود را برای آزمون مهم فردا آماده میکرد، او در مسجد مشغول برگزاری یادواره شهدا بود. نزدیک نیمهشب که به خانه برگشت، مادرش با تعجب از او پرسید چرا تا آن ساعت در مسجد مانده است.
پاسخ میثم کوتاه بود: «من آیندهام را سپردم به شهدا.»
سالها بعد، پدرش وقتی به مسیر زندگی فرزندش نگاه میکند، معنای آن جمله را بهتر میفهمد. به اعتقاد او، میثم خیلی زودتر از آنکه شهادت به سراغش بیاید، سبک زندگی شهدا را انتخاب کرده بود.
دل میثم در روضهها میتپید
با وجود مسئولیتهای نظامی، رابطه میثم با هیئت و روضه هیچوقت قطع نشد. او خادم جلسات روضه امام حسین (ع) بود، برای پیرغلامان و مداحان احترام ویژهای قائل بود و خودش نیز مداحی میکرد. روضه برای او برنامهای حاشیهای نبود. وقتی وارد مجلس سیدالشهدا (ع) میشد، با تمام وجود سینه میزد و گریه میکرد.
به حضرت رقیه (س) و امام رضا (ع) نیز ارادت ویژهای داشت. مادرش سالها خادم امام رضا (ع) بود و این علاقه به میثم نیز منتقل شده بود.
قرار بود در سال جدید نخستین شیفت خادمی خود را در حرم مطهر رضوی تجربه کند، اما فرصت به او نرسید. میثم همچنین علاقه خاصی به اشعار و سرودههای مذهبی داشت. یکی از ابیاتی که بارها در هیئت زیر لب زمزمه میکرد، درباره تعلق خاطر به امام حسین (ع) و مهر خوردن شناسنامه به نام ارباب بود.
خانواده میگویند آن زمان شاید معنای عمیق این زمزمهها را درک نمیکردند، اما بعد از شهادت، هر بار که آن شعر را به یاد میآورند، احساس میکنند میثم سالها پیش از شهادتش، مسیر خود را انتخاب کرده بود.
روزهایی که میثم دیگر دلش آرام نبود
با آغاز جنگ ۱۲روزه، نگرانی میثم بیشتر شد؛ اما تلاش میکرد این نگرانی را به خانواده و همکارانش منتقل نکند. سخنرانیها و دیدارهای رهبر انقلاب برایش آرامشبخش بود. هر بار که میدید رهبر انقلاب با اقتدار صحبت میکند، خودش روحیه میگرفت و تلاش میکرد همین آرامش را به دیگران منتقل کند.
پس از آغاز جنگ تحمیلی رمضان در نهم اسفندماه، نگرانی او افزایش پیدا کرد. مدام درباره واکنش رهبر انقلاب سؤال میکرد و خودش را با این امید آرام میکرد که بهزودی سخنرانی خواهد داشت.
با اعلام خبر شهادت رهبر انقلاب در سحرگاه دهم اسفندماه، شرایط روحی میثم تغییر کرد. به گفته پدرش، او از درون شکسته بود؛ با این حال، مسئولیتش را رها نکرد.
همکارانش را جمع کرد، آنها را در موقعیتهای لازم مستقر کرد و حتی در آن شرایط سخت نیز از فکر و وضعیت نیروهایش غافل نشد.
یازدهم اسفندماه، میثم پیش از رفتن، با پدر همسرش صحبت کرد. جملهای که در آن لحظه گفت، بعدها برای خانواده معنای دیگری پیدا کرد.
او گفت: «حاجی، من تو این دنیا یه دلنگرانی دارم؛ اونم ساداته.» پدر همسرش پاسخ داد: «سادات با من. تو به کارت برس.»
همین جمله ظاهراً خیالش را راحت کرد. ظهر همان روز، میثم اذان را در مسجدی گفت که از دوران کودکی در آن رفتوآمد داشت و در کنار دوستانی بزرگ شده بود که بعدها تعدادی از آنها به شهادت رسیدند.
بعد از آن، به سراغ دوستان قدیمیاش رفت که در تور ایست و بازرسی مشغول خدمت بودند. به آنها خداقوت گفت، شوخی کرد و خنداندشان؛ گویی حتی در آخرین ساعات زندگی نیز دغدغه روحیه دیگران را داشت. کمی بعد، خطاب به یکی از همکارانش گفت: «عجب بارونی میاد.»
این آخرین جملهای بود که از او به یادگار ماند.
پایان یک انتظار
ساعت ۱۴:۱۵ روز ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، پرتابه موشکی به محدوده پلیس دیپلماتیک در خیابان مطهری اصابت کرد و میثم جهانگردیان بر اثر ترکشهای آن به شهادت رسید.
ترکش از سقف خودرو وارد شده و از ناحیه پشت سر به او اصابت کرده بود. پهلویش نیز آسیب دیده بود. اما آنچه در لحظه دیدن پیکر شهید بیش از همه در ذهن پدر ماند، آرامش چهره میثم بود. پدرش میگوید: «به خدا قسم، میثم را انگار در آغوش اربابش دیدم. نه چشمهایش باز بود، نه نشانی از رنج در چهرهاش داشت. آرام بود؛ آنقدر آرام که احساس کردم اباعبدالله (ع) خودش او را در آغوش گرفته است.»
میثم مدتها انتظار داشت به کربلا برود و سال جدید را در حرم امام حسین (ع) تحویل کند، اما سرنوشت برای او مسیر دیگری رقم زد؛ به جای سفر به کربلا، خودش میهمان همیشگی اباعبدالله (ع) شد.
در میان تصاویر بهجامانده از میثم، عکسی از او در کنار شهید مصطفی رحیمی وجود دارد؛ دو جوانی که تنها دو هفته پیش از شهادتشان در کنار یکدیگر ایستاده بودند.
مصطفی رحیمی پس از شهادت میثم در مراسم او حضور پیدا کرد و به گفته خانواده، مرتب از شهادت دوستش غبطه میخورد. اما تنها دو هفته بعد، خودش نیز در میدان هفتتیر و در جریان خدمت در ایست بازرسی بسیج، بر اثر اصابت پرتابه پهپاد دشمن به شهادت رسید.
حالا هر دو در قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س) آرمیدهاند؛ دو دوست که فاصله میان آخرین عکس مشترکشان تا شهادت، تنها چند روز بود.
داغ فرزند برای پدر و مادر هیچوقت عادی نمیشود، اما علیاصغر جهانگردیان میگوید پس از شهادت میثم، معنای دیگری از «شهدا زندهاند» را تجربه کرده است. او معتقد است میثم تنها در خاطرات خانواده باقی نمانده است؛ حضورش را حس میکنند، با او حرف میزنند و در گرفتاریها از او کمک میخواهند.
پدر شهید میگوید بعد از رفتن میثم، خانواده متوجه شدهاند که او دیگر فقط فرزند و برادرشان نیست؛ به نوعی رفیق آنها شده است؛ رفیقی که در سختیها صدایش میزنند.
با این حال، داغ او همچنان تازه است. خانواده روزها را با امید دیدار دوباره میگذرانند؛ با این آرزو که روزی بتوانند میثم را دوباره در آغوش بگیرند و حرفهایی را که پس از رفتنش در دلشان مانده، برایش بگویند.
میراثی که تا آخرین نفس ادامه پیدا کرد
برای میثم، دفاع از وطن یک شعار نبود. او باور داشت اگر خطری ایران را تهدید کند، باید تا آخرین توان ایستاد؛ حتی اگر بهای این ایستادگی، جان انسان باشد.
این نگاه را از پدرش آموخته بود؛ از مردی که سالهای جوانیاش را در سنگرهای دفاع مقدس گذرانده بود و تجربه جنگ را با خود به خانه آورده بود.
خدمت به مردم و دفاع از کشور برای میثم صرفاً یک مسئولیت شغلی نبود. بخشی از هویت او بود؛ هویتی که از کودکی و در مسجد و هیئت شکل گرفت و بعدها در لباس پاسداری ادامه پیدا کرد. او در تمام سالهای زندگیاش هرجا که توانست خدمت کرد؛ به خانواده، دوستان، همکاران و مردمی که برایشان احساس مسئولیت میکرد. میثم برای ایران زندگی کرد و سرانجام در راه خدمت به همین سرزمین به شهادت رسید.
شاید روایت زندگی او را بتوان در یک جمله خلاصه کرد؛ همان جملهای که پدرش بعد از شهادت فرزندش بیش از هر زمان دیگری به آن باور پیدا کرده است: باید شهیدوار زندگی کرد تا شهید شد.
میثم سالها پیش از شهادت، آیندهاش را به شهدا سپرده بود و در نهایت، همان مسیری را به پایان رساند که از کودکی انتخاب کرده بود؛ مسیری که از مسجد آغاز شد، در لباس پاسداری ادامه یافت و در خیابان مطهری، با شهادت به پایان رسید.
انتهای پیام/