کد خبر:1765
نوجوان 17 سالهای که برای رسیدن به خط مقدم دروغ نگفت
احمد دلیرگلی در ۱۷ سالگی راهی جبهه شد و خاطرات تلخ جنگ و اسارتش را برای دیگران نیز روایت کرد.
به گزارش ایثارنیوز، گاهی برای فهمیدن یک دوره از تاریخ، کافی است پای صحبت کسی بنشینیم که خودش آن روزها را زندگی کرده است. امروز روبهروی مردی نشستهایم که در نوجوانی برای دفاع از میهن به جبهههای نبرد رفت و دو سال و دو ماه از عمر جوانیاش در اسارت رژیم بعث عراق گذشت.
احمد دلیرگلی نوجوانی ۱۷ ساله بود که به دلیل فقر و شرایط سخت زندگی، پس از پایان تحصیل در کلاس اول راهنمایی، برای کار راهی تهران شد. او در قنادی آقابابا، در محدوده میدان لالهزار، مشغول به کار شد.آن روز نیز مانند روزهای دیگر سرگرم کار بود که بر اثر یک بیاحتیاطی، دستش زخمی شد. تصمیم گرفت هرچه سریعتر خود را به بیمارستان برساند. نزدیکترین بیمارستان به آن منطقه، بیمارستان بوعلی در میدان امام حسین(ع) بود.احمد در حالی که راهی بیمارستان بود، ناگهان صدای غرش موشکهای دشمن بعثی در آسمان تهران پیچید.یکی از موشکها در نزدیکی بیمارستان بوعلی به خانهای اصابت کرد. در چند لحظه، همهجا را گرد و غبار فرا گرفت؛ آسمان از دود سیاه شد و شعلههای آتش زبانه کشید. موج انفجار، شیشه خانهها را در هم شکست و خردهشیشهها را به اطراف پراکند.احمد، نوجوان ۱۷ سالهای که تنها برای درمان دست زخمیاش راهی بیمارستان شده بود، ناگهان خود را در میانه صحنهای از جنگ دید؛ صحنهای که مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد.
جانباز نشدم
مردم برای کمک به سمت محل حادثه دویدند. تعدادی از شهروندان در جریان این حمله هوایی مجروح و زخمی شده بودند. دقایقی بعد، آمبولانسها از راه رسیدند و مجروحان را برای مداوا به بیمارستان بوعلی منتقل کردند.احمد نیز همراه مجروحان وارد بیمارستان شد. دستش را بخیه زدند و در ادامه، مسئولان بیمارستان قصد داشتند برای او پرونده جانبازی تشکیل دهند؛ اما احمد نپذیرفت.او گفت: «زخمی شدن دست من ارتباطی با بمباران نداشت و پیش از حمله هوایی، در قنادی آقابابا دستم زخمی شده بود. درست نیست نام من به عنوان جانباز ثبت شود.»
اما آنچه در آن روز بیش از زخم دستش ذهن احمد را درگیر کرده بود، صحنههای بمباران تهران بود. دیدن مجروحان، خانههای ویرانشده و مردمی که قربانی حمله هوایی شده بودند، در دل این نوجوان ۱۷ ساله حال و هوای دیگری ایجاد کرده بود.احمد با خودش گفت: «من دیگر ۱۷ ساله شدهام؛ تا کی باید بنشینم و نگاه کنم و دشمن بعثی شهرها و خانههایمان را بمباران کند؟» تصمیمش را همانجا گرفت؛ باید به جبهه میرفت.نوجوانی که تا آن روز برای گذران زندگی و کمک به خانواده، راهی تهران شده بود، حالا تصمیم گرفته بود هر طور شده خود را به جبهه برساند و در برابر دشمن بایستد. آن روز، بمباران تهران برای احمد فقط یک حادثه تلخ نبود؛ نقطه آغاز مسیری بود که او را از قنادی آقابابا به میدان نبرد رساند.
قاطی سرباز فراری ها شدم
احمد پیش از رفتن، موضوع را با دوستانش در میان گذاشت و گفت: «اگر یک روز دیدید ناپدید شدم، نگران نباشید؛ فقط بدانید که سر از جبهه درآوردهام.»او برای اعزام به جبهه ابتدا به سپاه تهران و کرج مراجعه کرد، اما به دلیل پایین بودن سنش، با اعزام او موافقت نکردند. با این حال، احمد دستبردار نبود. تصمیمش را گرفته بود و میخواست به هر شکل ممکن خودش را به جبهه برساند.میدانست هر روز تعدادی از سربازان ارتش که بهعنوان سرباز فراری شناسایی شده بودند، ساعت هفت صبح از میدان انقلاب با اتوبوس به سمت پادگان اعزام میشوند.یک روز خودش را به میدان انقلاب رساند و کنار یکی از اتوبوسها نشست. چند بار به او تذکر دادند که آنجا ننشیند، اما احمد منتظر لحظه مناسب بود.
سرانجام، در یک لحظه غفلت مسئولان، فرصت را غنیمت شمرد و سوار اتوبوس سربازان شد.اتوبوس ابتدا به پادگان امام حسین(ع) و سپس به پادگان افسریه رفت. از آن روز، نزدیک به ۲۵ روز گذشت و هیچکس از محل حضور احمد خبر نداشت؛ البته خودش هم نمیخواست کسی بداند کجاست. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، این بود که خودش را به جبهه برساند.در پادگان، موهای سرش را تراشیدند، لباس سربازی به او دادند و دوره آموزشی را آغاز کرد. احمد از اینکه کسی از محل حضورش خبر نداشت، خیالش راحت بود و تصور میکرد همهچیز طبق نقشه پیش میرود و بهزودی میتواند بدون دردسر راهی جبهه شود.او نمیدانست این تازه آغاز ماجرایی است که قرار است مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد.
احمد دلیرگلی، ملاقاتی داری
اما یک روز، صدای بلندگوی پادگان همهچیز را تغییر داد:«احمد دلیرگلی، ملاقاتی دارید.»احمد با خودش گفت: «خدایا، چه کسی جای مرا پیدا کرده است؟»وقتی به محل ملاقات رفت، با صحنهای غیرمنتظره روبهرو شد. دایی بزرگش که ساکن کرج بود، همراه یکی از درجهداران ارتش به دیدنش آمده بود. شناسنامه احمد نیز در دست داییاش بود.درجهدار ارتش شناسنامه را بررسی کرد و سپس رو به احمد گفت: «لباسهایت را عوض کن و به خانه برگرد. اعزام تو برای خدمت سربازی از طرف ارتش اشتباه شده است؛ تو هنوز به سن سربازی نرسیدهای.»
شنیدن این حرف برای احمد بسیار سنگین بود. تصور اینکه پس از این همه تلاش، باید دوباره به خانه برگردد، او را بهشدت ناراحت کرد. بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. از مسئول مربوطه خواست اجازه دهد در پادگان بماند، اما او قبول نمیکرد.احمد در میان گریههایش گفت: «موهای قشنگ سرم را تراشیدهاید؛ من با این سر کچل چطور به خانه برگردم؟»درجهدار ارتش که دیگر نمیدانست چگونه او را قانع کند، دستش را محکم روی میز کوبید و گفت: «پسر، من به تو چه بگویم؟ جنگ شرایط سختی دارد. خیلی از کسانی که به جبهه میروند، شهید میشوند.»اما این جمله نهتنها احمد را منصرف نکرد، بلکه عزمش را برای رفتن به جبهه بیشتر کرد. رو به درجهدار کرد و گفت:«مگر چشمهای من از آنهایی که رفتند و شهید شدند، سیاهتر است؟ چطور غیرت شما قبول میکند من و شما اینجا بنشینیم و عراقیها بیایند و خانههایمان را بمباران کنند؟»احمد دیگر تصمیمش را گرفته بود؛ برای او، ماندن در پشت جبهه معنایی نداشت و حاضر نبود به خانه برگردد.
بالاخره قبول کردند به جبهه بروم
حرفهای احمد باعث شد درجهدار برای لحظاتی سکوت کند. سپس تلفن را برداشت و با مقامات بالاتر تماس گرفت. توضیح داد که نوجوانی بهاشتباه همراه سایر سربازان به پادگان آمده و اکنون اصرار دارد به جبهه اعزام شود.پاسخ اولیه منفی بود. گفته شد که احمد به دلیل پایین بودن سن، اجازه حضور در منطقه عملیاتی را ندارد؛ اما احمد دستبردار نبود.پس از گفتوگوهای بیشتر، سرانجام موافقت کردند که اگر خودش داوطلب رفتن است و دوره آموزشی را نیز پشت سر گذاشته، میتواند همراه نیروها اعزام شود.شنیدن این خبر، احمد را غرق در شادی کرد. داییاش شناسنامه را به او برگرداند و پس از خداحافظی، از یکدیگر جدا شدند.احمد نیز آموزشهای نظامی را بهصورت فشرده پشت سر گذاشت و سرانجام در اواخر فروردین سال ۱۳۶۷، همراه نیروها با قطار راهی اهواز شد.
پس از تقسیم نیروها، مقصد او منطقه عینخوش بود.در آنجا دوستی داشت که رابطهشان مانند دو برادر بود. احمد از او پرسید: «تو به خط مقدم میروی؟»دوستش پاسخ داد: «نه.»احمد بدون درنگ به جمع نیروهایی پیوست که عازم خط مقدم بودند. او هیچ شناختی از منطقه نداشت. در مسیر، از یکی از نیروها پرسید: «خط مقدم کجاست؟»آن رزمنده دستش را به سمت دودهایی که در آسمان بلند شده بود گرفت و گفت: «آنجا که دود به آسمان بلند شده، خط مقدم است.»صبح روز بعد، احمد به خط مقدم رسید. هنوز دقایقی از حضورش نگذشته بود که یکی از نیروها صدایش زد و گفت: «اگر درباره تحصیلاتت پرسیدند، بگو دیپلم داری.»احمد پاسخ داد: «من نمیتوانم دروغ بگویم.»آن نیرو گفت: «کسی از تو مدرک نمیخواهد.»
دیده بان نهر عنبر
اما احمد باز هم قبول نکرد. برای او، حتی در شرایط جنگ و در آستانه خط مقدم، دروغ گفتن قابل قبول نبود. نوجوانی که برای رسیدن به جبهه ماهها پافشاری کرده بود، حالا حاضر نبود برای ماندن در خط مقدم، حتی یک دروغ کوچک بر زبان بیاورد.احمد بعدها این بخش از خاطراتش را چنین روایت میکند:«وقتی به سنگر فرماندهی رسیدیم، همان سؤالی را که گفته بودند از من پرسیدند. من هم بدون اینکه چیزی را تغییر بدهم، گفتم تا کلاس دوم راهنمایی درس خواندهام.»فرمانده از میان سربازان، احمد را انتخاب کرد و او را سوار خودرو کرد. خودرو در میان درهها و تپهها به حرکت درآمد و مسیر را پشت سر گذاشت.کمی بعد، فرمانده رو به احمد کرد و گفت: «شما دیدهبان این منطقه هستی؛ دیدهبان نهر عنبر.»نهر عنبر، منطقهای در حدود ۵۰ کیلومتری داخل خاک عراق بود؛ منطقهای که زیر دید مستقیم نیروهای عراقی قرار داشت و مأموریت دیدهبانی در آن، مسئولیتی حساس و پرخطر محسوب میشد.احمد که تا چند روز پیش نوجوانی ۱۷ ساله و کارگر یک قنادی در تهران بود، حالا در دل خاک عراق و در منطقهای تحت دید مستقیم دشمن، مأموریت دیدهبانی بر عهده گرفته بود.
احمد درباره روزهای حضورش در نهر عنبر میگوید:«کار من بهعنوان دیدهبان، رصد شبانه تحرکات نیروهای عراقی بود. شبها با دوربین دید در شب، منطقه را زیر نظر میگرفتم و هر حرکتی را که در مواضع دشمن میدیدم، به فرماندهی گزارش میکردم.مدتی بود تحرکات عراقیها بیشتر شده بود. با دوربین، نیروهای دشمن را میدیدم و فاصلهمان با آنها حدود یک کیلومتر بود.با این حال، رزمندگانی بودند که شجاعت و جسارت زیادی داشتند و برای استراق سمع تا نزدیکی مواضع عراقیها میرفتند؛ آنقدر نزدیک که صدای صحبتهایشان را بهوضوح میشنیدند و اطلاعات بهدستآمده را به نیروهای خودی منتقل میکردند.»شبهای نهر عنبر برای احمد، شبهای مراقبت و انتظار بود؛ نوجوانی که تنها چند ماه پیش در قنادی آقابابا در تهران کار میکرد، حالا با دوربین دید در شب، در دل خاک عراق، کوچکترین تحرکات نیروهای دشمن را زیر نظر داشت.
ترکش دستم را سوزاند
احمد درباره یکی از خطرناکترین لحظات دوران دیدهبانیاش در نهر عنبر میگوید:«برای رفتوآمد به مقر فرماندهی، معمولاً از کانالی به طول یک کیلومتر استفاده میکردیم. مسیر دیگری هم وجود داشت که فقط ۵۰۰ متر بود، اما چون در دید مستقیم نیروهای عراقی قرار داشت، کمتر کسی از آن استفاده میکرد.یک روز تصمیم گرفتم از همان مسیر کوتاهتر بروم. هنوز مسافت زیادی طی نکرده بودم که صدای سوت خمپاره را شنیدم. همان لحظه فهمیدم مرا هدف گرفتهاند.کلمن آبی را که در دست داشتم، به سمتی پرت کردم و خودم را روی زمین و میان خار و خاشاک انداختم.خمپاره حدود ۱۰ متر آنطرفتر به زمین خورد و منفجر شد. ترکشها در اطرافم پراکنده شدند. یکی از تکههای خمپاره کنار دستم افتاده بود. بیاختیار آن را برداشتم، اما آنقدر داغ بود که به دستم چسبید و دستم را سوزاند.»احمد در چند قدمی انفجار، میان خار و خاشاک پناه گرفته بود؛ خمپارهای که میتوانست پایان زندگیاش باشد، اینبار تنها یادگاری سوخته از خود بر جای گذاشت.
امشب عراقی ها می زنند
احمد درباره روزهایی که نشانههای یک عملیات گسترده در منطقه آشکار شده بود، میگوید: «یک روز از بالای تپه متوجه شدم عراقیها تعداد بسیار زیادی تانک، بیش از ۵۰۰ دستگاه، را پشت تپه مستقر کردهاند. این موضوع را در گزارش خود نوشتم.شب، یکی از درجهداران ارتش بدون اطلاع قبلی به سنگر من آمد و گفت: «سرباز، خوابیدی؟»گفتم: «نه، در حال دیدهبانی هستم.»گفت: «پس چرا ننوشتی عراقیها سیمخاردارها را جمع کردهاند؟»جواب دادم: «در گزارش نوشتهام عراقیها سیمخاردارهای بالای تپه را جمع کردهاند.»صبح روز بعد دوباره منطقه را زیر نظر گرفتم. این بار دیدم عراقیها سیمخاردارهای پایین تپه را هم جمع کردهاند.همه این علامتها نشان میداد که عراقیها خود را برای یک عملیات گسترده آماده میکنند.
در منطقه دوستی داشتم به نام علی. او بهتازگی به مرخصی رفته و با دختری عقد کرده بود و دوباره به منطقه برگشته بود. علی پیش از این به من گفته بود: «هر وقت مطمئن شدی عراقیها میخواهند عملیات کنند، به من خبر بده؛ من از منطقه میروم.»با توجه به تحرکات دشمن، به علی گفتم: «عراقیها امشب میزنند.»علی گفت: «الان دیگر شب شده؛ فردا میروم.»هنوز ساعت ۶ صبح نشده بود که از سنگر بیرون آمدم. ناگهان از زمین و آسمان خمپاره و گلوله باریدن گرفت. همهجا در آتش فرو رفت. حمله گسترده عراقیها و حجم سنگین آتش، بسیاری از رزمندگان را به شهادت رساند.آتش سنگین از ساعت ۶ صبح شدت گرفت. بعدها مشخص شد هدف عراقیها تصرف پل کرخه و آزاد کردن بخشهایی از خاک عراق بود که در اختیار نیروهای ایرانی قرار داشت.»
در خرما پزان اهواز اسیر شدم
در خط مقدم، فقط سه نفر باقی مانده بودیم: من، حمید از مازندران و علی از یافتآباد تهران.ساعت ۱۰ صبح بود. از ساعت۶ صبح، منطقه لحظهای آرام نشده بود. صدای گلوله، توپ و خمپاره با غرش تانکها درهم آمیخته بود. صدای زنجیر تانکها هر لحظه نزدیکتر میشد.سرم را چرخاندم و ناگهان همان تانکهایی را دیدم که روز قبل پشت تپه مستقر شده بودند همان صدها دستگاه تانک حالا با سرعت به سمت ما میآمدند.آنقدر نزدیک شده بودند که احساس میکردم تانکها سنگرها را از جا میکنند و به زمین میکوبند. دیگر ماندن در آنجا ممکن نبود. کمی آنطرفتر درهای قرار داشت. خودمان را به دره رساندیم و زیر سایه یک سنگ پناه گرفتیم.دیگر امید چندانی به زنده ماندن نداشتم.
از ساعت شش صبح حتی یک قطره آب نخورده بودیم و گرمای هوا طاقتفرسا بود.صدای تانکها همچنان نزدیک میشد. برای لحظهای تصور کردم شاید نیروهای خودی هستند که برای کمک آمدهاند. سرم را بلند کردم و دیدم تانکها به سمت دیگری حرکت میکنند. به دوستم گفتم"انگار بسیجیهای خودمان هستند میآیند به ما کمک کنند."دست تکان دادیم تا ما را ببینند. اما ناگهان تانکها مسیرشان را تغییر دادند و به سمت ما برگشتند.وقتی نزدیک شدند، تازه فهمیدیم اشتباه کردهایم. آنها تانکهای عراقی بودند. صدای تهدیدشان بلند شد"دستها بالا"بالای سرمان را به رگبار بستند. دیگر راهی جز تسلیم نداشتیم. دستهایمان را بالا بردیم.در گرمای طاقتفرسای اهواز، در بیستویکم تیرماه سال ۱۳۶۷، احمد دلیرگلی و دو همرزمش به اسارت نیروهای عراقی درآمدند.
لحظه اسارت
او لحظه اسارت را این طور تعریف می کند" خیلی ترسیده بودم با ایما و اشاره از یکی از مأموران عراقی که قد کوتاهی داشت، پرسیدم" میخواهید سر ما را ببرید؟"او قرآن کوچکی از جیبش درآورد و با اشاره به نجف و کربلا فهماند که خودش هم این مکانها و اعتقادات اسلامی باور دارد. انگار میخواست به ما اطمینان بدهد که قصد کشتن ما را ندارند.بعد ما را سوار نفربر کردند و به بصره بردند.در عملیاتهای قبلی، نیروهای ایرانی تعدادی از نیروهای عراقی را به اسارت گرفته بودند و حالا به نظر میرسید عراقیها میخواستند در واکنش به آن، تعداد زیادی از رزمندگان ایرانی را اسیر کنند.
ما را به محلی بردند که شرایط بسیار سختی داشت.بیش از هر چیز، تشنگی ما را از پا انداخته بود. آنقدر تشنه بودیم که دیگر تحملمان تمام شده بود. به یک مامور عراقی گفتم" سیدی، ماء" یعنی آقا، آب.او کلاهش را از آب پر کرد و خواست آن را به من بدهد، اما همین که نزدیک شد، مأمور دیگری جلو آمد و محکم به او لگد زد.مامور عراقی روی زمین افتاد. وقتی بلند شد، با ناراحتی به ما گفت" اینها عراقی نیستند؛ مأمورانی از مصر و اردن هستند و اصلاً رحم و مروت ندارند."تشنگی به حدی شدید بود که اسرا از تشنگی هلاک می شدند.
زیرپیراهنی که ناجی اسرا شد
با چشمهای خودم دیدم دوستم یعقوب دستش را داخل آبی کرد که با خون مجروحان آلوده شده بود و همان آب را می خورد.دیدن این صحنه برایم بسیار سخت بود. مدام با خودم می گفتم"چطور میتوانم برایشان آب بیاورم"مأموران عراقی اسرا را به صف کرده بودند و در حالی که از کنار صف عبور میکردند، با کابل و باتوم آنها را میزدند. ما اسم این مسیر را «تونل وحشت» گذاشته بودیم.چشمم مدام دنبال راهی بود که بتوانم خودم را به تانکر آب برسانم. کنار تانکر، یک پوتین افتاده بود. گفتم"میروم پوتین را از آب پر میکنم و برای بچهها میآورم؛ نهایتش این است که چند ضربه کابل و باتوم بخورم."با هر سختیای بود، خودم را به تانکر رساندم و پوتین را پر از آب کردم. اما هنگام برگشت، متوجه شدم قسمت جلوی پوتین پاره شده و تمام آب روی زمین ریخته است.بعد
نمیدانم چطور این فکر به ذهنم رسید که زیرپیراهن میتواند آب را در خودش نگه دارد. زیرپیراهنم را درآوردم و دور از چشم مأموران، آن را زیر آب تانکر گرفتم. چند بار این کار را تکرار کردم تا احساس کردم تا حدودی تمیز شده است. زیرپیراهن را دوباره خیس کرده و آب آن را روی لبها و دهان یعقوب ریختم. چند بار به همین شکل به او آب دادم. هرچند مقدارش کم بود، اما برای ما از آن آب خونآلودی که اسرا مینوشیدند، خیلی بهتر بود.کمی آنطرفتر، داخل همان آب آلوده، پیکر بیحرکت یک رزمنده افتاده بود. چند بار صدایش زدم"همشهری، همشهری، اجازه بده از اینجا رد شوم"اما جوابی نداد. نزدیکتر که شدم، فهمیدم این جوان چند روز پیش شهید شده و پیکرش در آب مانده است. صحنه بسیار تلخی بود اسرا از همان آبی مینوشیدند که پیکر این شهید در آن قرار داشت.
صبح روز بعد، ما را از سوله بیرون آوردند و به صورت ستونی به صف کردند. تا جایی که چشم کار میکرد، اسیر بود.یکی از مأموران عراقی قالب بزرگی از یخ در دست داشت و میخواست از میان اسرا عبور کند. مدام به عربی میگفت"کنار بروید، جلو نیایید."اما تشنگی به حدی بود که دیگر کسی نمیتوانست خودش را کنترل کند. ناگهان تعدادی از اسرا به سمت او هجوم بردند، یخ را از دستش گرفتند و شکستند و خوردند. دوباره ما را به صف کردند و به سمت درهای بردند. تصور میکردم می خواهند ما را تیرباران کنند. فاصله زیادی با دره نداشتیم ناگهان متوجه شدم تعداد زیادی عکاس و فیلمبردار آنجا حضور دارند و از اسرا عکس و فیلم میگیرند.بعد از فیلمبرداری، دوباره ما را به سوله برگرداندند.
خودم را به مریضی زدم
نزدیک سوله، پزشکی مشغول معاینه مجروحان بود. بعضی از آنها را معاینه میکرد و میگفت"برو سوار آمبولانس شو."من جراحتی نداشتم، اما از نظر روحی بهشدت بههم ریخته بودم.به ذهنم رسید خودم را بیمار نشان بدهم. نفسم را حبس کردم و به دکتر اشاره کردم نمیتوانم نفس بکشم و حالم خوب نیست.دکتر معاینهام کرد و گفت"برو سوار آمبولانس شو."خواستم سوار آمبولانس شوم اما مأموران عراقی اجازه ندادند. دوباره دکتر را صدا زدم. دکتر با آنها به عربی صحبت کرد و سرانجام اجازه دادند سوار آمبولانس شوم.ما را به بیمارستانی منتقل کردند که تعدادی از مجروحان عراقی نیز در آنجا بستری بودند. همانهایی که در درگیریها توسط نیروهای ایرانی بهشدت زخمی شده بودند.وقتی مجروحان عراقی چشمشان به اسرای ایرانی افتاد، شروع به توهین و فحاشی کردند.در بیمارستان یکی از افراد به ما گفت"اگر پرسیدند، بگویید شیمیایی شدهاید. عراقیها از شیمیایی خیلی میترسند و با شما کاری ندارند."ما هم همین کار را کردیم و به هر کسی که از ما میپرسید، میگفتیم شیمیایی شدهایم.یکی از مجروحان ایرانی مدام فریاد میزد"خدایا سوختم، خدایا مردم" دیدم چشمش بهشدت آسیب دیده. به او دلداری دادم"نگران نباش، الان دکتر میآید و معاینهات میکند."او را به طبقه بالا بردم و دکتر مشغول معاینهاش شد.
با وجود همه آن رفتارهای خشونتآمیز، در میان عراقیها افرادی هم بودند که رفتار انسانیتری داشتند. همانجا در طبقه بالا، از انتهای سالن چشمم به پرستار مردی افتاد که سینی غذا در دست داشت.به عربی گفتم"سیدی، طعام" یعنی آقا، غذا.او وارد اتاقی خالی شد، غذا را آنجا گذاشت و با اشاره به من فهماند که بروم و غذا را بخورم.از اشارهاش متوجه شدم که میخواهد به من کمک کند.در میان آن همه ترس، تشنگی، گرسنگی و خشونت، همین رفتارهای کوچک انسانی برای ما معنا و ارزش زیادی داشت.
مخفیانه برای امام عزاداری کردیم
شنیدن خبر ارتحال حضرت امام در اردوگاه ها برای اسرای ایرانی سخت و جانسوز بود که احمد دلیر گلی با یادآوری آن خبر می گوید" وقتی خبر ارتحال حضرت امام(ره) در اردوگاه پیچید، همه ما بهشدت ناراحت و عزادار شدیم. میخواستیم برای ایشان مراسمی برگزار کنیم، اما عراقیها اجازه نمیدادند. اگر چند نفر دور هم جمع میشدیم، ما را کتک زده و شکنجه میکردند.برای اینکه بتوانیم بهصورت مخفیانه برای حضرت امام(ره) عزاداری کنیم، تصمیم گرفتیم موضوع دیگری را بهانه کنیم. قرار شد بگوییم نامهای از ایران رسیده و پدر یکی از اسرا فوت کرده و میخواهیم برای او مراسم ختم و فاتحه خوانی بگیریم.یکی از اسرا نقش صاحب عزا را بازی میکرد و گریه میکرد. ما هم دور او جمع میشدیم و میگفتیم"خدا رحمتش کند."در واقع، این مراسم بهانهای بود تا بتوانیم برای حضرت امام(ره) عزاداری کنیم. فکر میکنم این مراسم را در زیرزمین آسایشگاه شماره پنج برگزار کردیم و به این شکل، در سکوت و پنهانی برای امام عزاداری کردیم.
سختترین شکنجهها
احمد در ادامه با روایت شرایط سخت اسارت میگوید: «شرایط اسارت از نظر تعداد اسرا و امکانات بسیار سخت بود. حدود ۱۵۰ نفر از ما را در یک اتاق نگهداری میکردند؛ اتاقی که حتی برای خوابیدن همه اسرا هم جا نداشت.یک روز نمایندگان صلیب سرخ جهانی برای بررسی وضعیت اسرا به آسایشگاه آمدند. به ما ۱۵۰ نفر گفتند: «بخوابید.»تعدادی از اسرا روی زمین دراز کشیدند، اما بقیه مجبور شدند سرپا بایستند؛ چون جایی برای خوابیدن وجود نداشت. نمایندگان صلیب سرخ پرسیدند: «شما کجا میخوابید؟»گفتم: «جایی برای خوابیدن نداریم.»نمایندگان صلیب سرخ پس از مشاهده شرایط و پیگیری موضوع، حدود ۷۵ نفر از اسرا را به محل دیگری منتقل کردند تا از تراکم جمعیت در آسایشگاه کاسته شود.اما این تنها بخشی از مشکلات ما در دوران اسارت بود.
در کنار شکنجهها و آزارهایی که تحمل میکردیم، یکی از سختترین شرایط، وضعیت بهداشتی آسایشگاه بود.پیش از غروب آفتاب ما را به آسایشگاهی میفرستادند که هیچ سرویس بهداشتی نداشت. تنها یک سطل کوچک در اختیارمان گذاشته بودند و قرار بود از غروب یک شب تا غروب شب بعد، همین یک سطل بهعنوان سرویس بهداشتی برای ۷۵ نفر استفاده شود.تحمل چنین شرایطی واقعاً بسیار سخت بود؛ شرایطی که علاوه بر فشارهای روحی و جسمی اسارت، زندگی روزمره را نیز برای ما به یک آزمون طاقتفرسا تبدیل کرده بود.»
منافقین نفوذی
احمد در ادامه با یادآوری رفتارهای خشونتآمیز منافقین در دوران اسارت میگوید:«خدا لعنت کند آن منافقین را که در منطقه، سر رزمندهها را با سیم میبریدند. این آدمکشها حتی در عراق هم دست از سر ما برنمیداشتند.در گیرودار فشارها و شکنجهها، تعدادی از منافقین را در میان اسرا بهعنوان نفوذی وارد کرده بودند.یک روز دیدیم تعدادی اسیر با ظاهری متفاوت وارد آسایشگاه شدند. لباسهای مرتب و اتوکشیده به تن داشتند، کراوات زده بودند و کیفهایی با آرم در دست داشتند.بعدها متوجه شدیم تعدادی از اعضای منافقین را که تحصیلات و سواد بیشتری داشتند، به آسایشگاه فرستادهاند تا میان اسرا تبلیغ کنند و آنها را برای پیوستن به پادگان اشرف جذب کنند.آنها سعی میکردند با صحبتهای مختلف روی اسرا تأثیر بگذارند. میگفتند: «چرا اینجا ماندهاید؟ میبینید که حتی به شما غذا هم نمیدهند و هر روز شکنجه میشوید. ما هر امکاناتی را در هر کشوری که خودتان انتخاب کنید، در اختیارتان میگذاریم.»»اما وعدههای آنها در برابر اراده اسرا راه به جایی نبرد؛ کسانی که روزهای سخت اسارت را پشت سر گذاشته بودند، همچنان چشم به بازگشت به ایران داشتند.
رجوی، یونجه نداری بجوی
احمد درباره یکی از روزهای دوران اسارتش روایت میکند:«یک روز مریم رجوی و مهدی ابریشمچی، همراه تعدادی از افرادشان، با خودروهای مدلبالا به آسایشگاه آمدند. آنها تصور میکردند افرادی که پیش از حضورشان در میان اسرا نفوذ کردهاند، ذهن ما را برای پذیرش حرفهایشان آماده کردهاند و هرچه بگویند، ما قبول خواهیم کرد.اما ما اجازه ندادیم وارد آسایشگاه شوند. همانجا، مقابل آسایشگاه ایستادند و شروع به سخنرانی کردند. اسرا بهشدت اعتراض کردند و با سر و صدا اجازه ندادند صحبتهایشان را ادامه دهند.آژیر به صدا درآمد و نیروهای ضدشورش و ضدضربت به سمت آسایشگاه آمدند. همه ما به عراقیها گفتیم: «ما از جان خودمان گذشتهایم؛ یا باید اینها از اینجا بروند، یا همینجا شورش میکنیم و همهچیز را به هم میریزیم.»عراقیها بالای سیمهای خاردار، بلندگو نصب کرده بودند و مریم رجوی از طریق همان بلندگو با اسرا صحبت میکرد.اسرا رفتند و بلندگوها را یکییکی پایین کشیدند و خراب کردند. بعد هم در حیاط آسایشگاه با صدای بلند شعار میدادیم: «رجوی، یونجه نداری بجوی.»»آن روز، آسایشگاه برای اسرا به صحنه اعتراض تبدیل شد؛ اعتراضی که نشان میداد حتی سالها اسارت و دوری از وطن نیز نتوانسته بود اراده آنان را برای نپذیرفتن سخن کسانی که به گفته احمد تلاش داشتند بر آنان اثر بگذارند، از بین ببرد.
خامنهای، خامنهای، حمایتت میکنیم
همان روزها خبر انتخاب حضرت آیتالله خامنهای بهعنوان رهبر انقلاب نیز به ما رسیده بود. وقتی اجازه ندادیم مریم رجوی صحبت کند، با مشتهای گرهکرده فریاد میزدیم"خامنهای، خامنهای، حمایتت میکنیم."ما در آسایشگاه رمادی، در همان شرایط سخت اسارت با رهبر شهیدمان بیعت کردیم.
زیارت اجباری
شاید بسیاری از ما ایرانیها ویدئوی زیارت اسرای ایرانی از حرم حضرت علی(ع) و امام حسین(ع) را دیده باشیم. تصاویری که صدام در مقابل دوربینهای رسانههای جهان به نمایش گذاشت تا نشان دهد اسرای ایرانی را برای زیارت عتباتعالیات برده است. اما پشت این تصاویر، روایت دیگری از اجبار و اسارت وجود داشت.احمد دلیرگلی یکی از همان اسرا بود که بهاجبار به کربلا برده شد. او خاطره آن روزها را اینگونه روایت میکند" یک روز بهاجبار ما را برای زیارت به کربلا بردند. وقتی وارد حرم امام حسین(ع) شدیم، اصلاً حال و هوای گریهکردن نداشتم.
به زودی آزاد می شوید
احمد درباره روزهایی که در اسارت میگذشت، روایت میکند:«ما را به جایی بردند که بعدها فهمیدم قتلگاه بوده است. آنجا بود که خیلی گریه کردم. انگار چیزی به دلم افتاد؛ حس کردم کسی به من گفت: «بهزودی آزاد میشوید.»این در حالی بود که آن زمان هیچ خبری از آزادی اسرا نبود و ما نمیدانستیم چه زمانی قرار است به کشورمان برگردیم.ما را دوباره به اردوگاه برگرداندند. دوستم وقتی مرا دید، گفت: «رفتی زیارت، حالت خوب شده؟»گفتم: «یک جایی بود، خیلی گریه کردم، اما نمیدانم کجا بود. فقط احساس کردم آنجا کسی به من گفت: «بهزودی آزاد میشوید.»دوستم خندید و گفت: «به همین خیال باش.»
مدتی گذشت. دوباره تعدادی از نیروهای صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و به ما گفتند: «اگر میخواهید به کشور دیگری بروید، ما همه اقدامات لازم برای رفتن شما را فراهم میکنیم.»ما جواب دادیم: «ما روزها را میشماریم تا به کشور خودمان برگردیم.»آن روز، احمد هنوز نمیدانست این حس درونی چه معنایی دارد؛ اما جملهای که در آن مکان بر دلش افتاده بود، در روزهایی که هیچ نشانهای از آزادی دیده نمیشد، در ذهنش باقی ماند: «بهزودی آزاد میشوید.»

بوسه بر خاک وطن
چند روز دیگر گذشت تا اینکه خبر تبادل اسرا در اردوگاه پیچید. بالاخره روزی رسید که ما را به سمت مرز خسروی بردند.وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، اولین کاری که کردیم این بود خاک پاک کشورمان را بوسیدیم و به شکرانه بازگشت به وطن، سجده کردیم.من سرانجام در دهم شهریور سال ۱۳۶۹، درست همزمان با روز تولدم، به روستایمان رسیدم. بعد از سالها اسارت، دوباره به خانه و وطنم برگشته بودم. بازگشتی که سالها انتظارش را کشیده بودم."
انتهای پیام/






