کد خبر:1804

۱۴:۵۶ | ۱۴۰۵/۰۷/۰۶
0
𝐓

پلاک وفادار

پلاک وفادار

پیکر شهید محمد بیاتی خلبان جوان کوهدشتی با همان پلاک همیشگی‌اش شناسایی شد.

به گزارش ایثارنیوز،  محمد بیاتی پیردوستی، جوان ۲۷ ساله کوهدشتی، هفتم فروردین‌ماه ۱۴۰۵ در جریان حمله به محل استقرار نیروهای پدافندی در خوزستان به شهادت رسید؛ انفجار شدت زیادی داشت و شناسایی پیکرش دشوار بود، اما همان پلاکی که محمد هنگام رفتن برای برداشتنش به خانه برگشته بود، هویت او را برای خانواده مشخص کرد.

اما پشت آن پلاک، زندگی پسری بود که خانواده‌اش هنوز او را نه با عنوان نظامی، بلکه با خاطرات کودکی و رفتارهای ساده‌اش به یاد می‌آورند.

محمد دوران تحصیلش را در دبیرستان شاهد گذراند و با معدل عالی فارغ‌التحصیل شد. علاقه به کشور و در کنار آن کنجکاوی نسبت به رایانه و رباتیک، او را به سمت آزمون‌های نظامی کشاند و سرانجام راهش به دانشگاه علوم و فنون هوایی شهید ستاری رسید.چهار سال تحصیل در دانشگاه، پایان راه نبود؛ محمد پس از آن وارد یگان شد و در حوزه هدایتگری پهپاد به خدمت ادامه داد؛ مأموریتی که در سال‌های بعد، حضور او را در عملیات‌های مختلف رقم زد.

پسری که قبل از پرواز با خاک آشنا بود

پدر محمد می‌گوید: علاقه فرزندش به طبیعت از همان کودکی آشکار بود. وقتی همسالانش سرگرم بازی بودند، محمد نهال می‌کاشت. در اردوهای مدرسه، بدون اینکه کسی از او بخواهد، زباله‌ها را جمع می‌کرد و دیگر بچه‌ها را هم به تمیز نگه داشتن طبیعت تشویق می‌کرد.بلوط‌های کوهدشت را هم دوست داشت؛ دانه‌های بلوط را جمع می‌کرد و در طبیعت می‌کاشت.

اگر در طبیعت‌گردی پرنده زخمی پیدا می‌کرد، رهایش نمی‌کرد؛ تیمارش می‌کرد و دوباره به طبیعت برمی‌گرداند.همین روحیه در بزرگسالی هم با او ماند؛ فقط شکلش تغییر کرد. حالا به جای نهال و پرنده، مسئولیت تجهیزات و مأموریت‌های پدافندی را بر عهده داشت.همرزمانش محمد را به مسئولیت‌پذیری و داوطلب شدن برای مأموریت‌های دشوار می‌شناختند. انتقال پهپادها و تجهیزات از اصفهان به کرمانشاه و اهواز و حضور در مأموریت‌های جنگ ۱۲ روزه بخشی از فعالیت‌های او بود.در پرونده نظامی محمد نیز هشت مورد تقدیر و تشویق ثبت شده بود؛ نشانه‌ای از اینکه فرماندهان، روحیه و عملکرد او را دیده بودند.

حتی آخرین مأموریتش هم با یک مرخصی نیمه‌تمام گره خورد

پدرش می‌گوید: خانواده تا شب ششم فروردین منتظر بازگشت محمد بودند. وقتی با او تماس گرفت، گفت: «فردا حتماً می‌آیم؛ چون فردا نوبت مرخصی ماست، اما امشب عملیات داریم.»بارندگی شدید، بسیاری از نقاط را برای استقرار تجهیزات نامناسب کرده بود و نیروها در یک باند فرودگاه متروکه مستقر شدند.

هنگام آماده‌سازی پهپادها، مقر هدف حمله قرار گرفت، یازده نفر به شهادت رسیدند و تعدادی نیز مجروح شدند.خانواده تا ساعت‌ها از حادثه خبر نداشتند. ابتدا خبر رسید که محمد مجروح شده است، اما بعد مشخص شد او و تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیده‌اند.پدر و خانواده راهی اهواز شدند، در حالی که مادر و خواهر محمد در مسیر بازگشت به کوهدشت هنوز نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. آنها با دیدن بنرهای سطح شهر، پیش از رسیدن به خانه از شهادت محمد باخبر شدند.

عمو، مرا با همین پلاک می‌شناسید

اما چند روز قبل، هنگام خداحافظی، اتفاقی افتاده بود که حالا برای خانواده معنایی متفاوت داشت.محمد ناگهان هنگام سوار شدن به خودرو برگشت و گفت پلاکش را جا گذاشته است. عمویش با شوخی گفت: «خب جا بماند محمد! باز این پلاک را می‌بری؟»محمد پاسخ داده بود: «عمو، مرا با همین پلاک می‌شناسید.»

شدت انفجار، پیکر محمد را به‌شدت آسیب زده بود و امکان شناسایی عادی وجود نداشت. در نهایت، همان پلاک، هویت او را برای خانواده مشخص کرد.

محمد در روزهای جنگ وصیت‌نامه‌ای نوشته بود و آن را در لباس‌هایش پنهان کرده و به یکی از بستگان سپرده بود؛ با این شرط که اگر شهید شد، نامه را به خانواده برساند.در بخشی از وصیت‌نامه نوشته بود: «شهادت از عسل شیرین‌تر است» و از خانواده خواسته بود در صورت شهادتش بی‌تابی نکنند.

او نوشته بود روزی که مسیر خدمت را انتخاب کرده، پذیرفته است که جانش را در راه خدا، حفاظت از میهن و ناموسش فدا کند و آرزو کرده بود پیش از شهادت، حتی اگر به اندازه‌ای اندک، ضربه‌ای به دشمن وارد کند و راه را برای همرزمانش هموارتر سازد.

انتهای پیام/

ارسال نظرات
capcha