کد خبر:2094

۱۱:۲۰ | ۱۴۰۵/۰۸/۱۱
0
𝐓

راز عجیبی که پسر سرلشکر تنگسیری بعد از شهادت پدرش فهمید!

راز عجیبی که پسر سرلشکر تنگسیری بعد از شهادت پدرش فهمید!

حسین تنگسیری از رازهای کمتر شنیده‌شده زندگی پدرش می‌گوید؛ فرمانده‌ای که خانواده‌اش پس از شهادت بیشتر شناختند.

به گزارش ایثارنیوز، در ذهن خیلی‌ها، فرماندهان نظامی با تشریفات، محافظان و جایگاه‌های ویژه شناخته می‌شوند؛ اما سردار تنگسیری در خانه هم قواعد خودش را داشت. قاعده‌ای که اجازه نمی‌داد هیچ کدام از اهل خانه از نام و موقعیتش استفاده کنند؛ حتی برای دیدن حضرت آقا.

حسین تنگسیری، فرزند سرلشکر شهید علیرضا تنگسیری، می‌گوید: ما همیشه آرزو داشتیم همراه پدرم به دیدار حضرت آقا برویم، اما ایشان همیشه می‌گفتند: خودتان بروید.

وقتی ایام محرم یا فاطمیه می‌شد، پدرم تنها می‌رفتند، قسمت مسئولان می‌نشستند. ما هم از دری که همه وارد می‌شوند با فاصله از حضرت آقا می‌نشستیم.

تا زمانیکه پدرم شهید شد. برای مراسم وداع با پیکر مطهر رهبر شهید که ما را به بیت رهبری دعوت کرده بودند بالاخره به آرزویمان رسیدیم.

وقتی سید علی موسوی پسرسرلشکر عبدالرحیم موسوی نوشت: «سلام بابا… یادت هست همیشه به شوخی می‌گفتم حداقل یک‌بار برای دیدار خصوصی با آقا در بیت، برای ما پارتی‌بازی کن؟ تو فقط لبخند می‌زدی و هیچ‌وقت این کار را نکردی. دیروز اما همان دعوتی که سال‌ها آرزویش را داشتم، رسید؛ ما را به بیت دعوت کردند.» آنجا متوجه شدم که این درد مشترک بوده است.

برای وداع با رهبر شهید که رفتیم، از همان ورودی وارد شدیم. کسی از ما کارت نخواست. گفتند: خانواده شهید تنگسیری بیایند. حتی پسرعموهایم با ما وارد شدند. خیلی خیلی ویژه تحویلمان گرفتند و هوای ما را داشتند. آنجا به پدرم گفتم: بابا دیدی کاری نداشت. بالاخره پارتی ما شدی و بیت آمدیم. فقط اینکه دیگر نه پدرم بود نه حضرت آقا.

پیرزنی که سردار تنگسیری هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کرد

اما ماجرای استفاده نکردن از موقعیتش، فقط به خانواده و دیدار با حضرت آقا محدود نمی‌شد. سردار تنگسیری عادت داشت خیلی از کارهایش را بی‌سروصدا انجام دهد؛ آن‌قدر بی‌سروصدا که حتی خانواده‌اش هم از آن‌ها خبر نداشتند. مثل خاطره‌ای که حسین از سفر به دلوار تعریف می‌کند؛ خاطره‌ای که نشان می‌دهد پدرش در کنار همه مسئولیت‌هایش، حواسش به آدم‌هایی هم بود که شاید کمتر کسی سراغشان را می‌گرفت.

حسین می‌گوید: سالگرد رئیسعلی دلواری بود و ما برای مراسمی به دلوار رفته بودیم. راننده‌ای که آمده بود که ما را به مراسم ببرد گفت: حاجی معمولا هر وقت اینجا می‌آمد حتما به عمه‌اش سر می‌زد. ما گفتیم: پدرم اینجا عمه ندارد. زمانیکه رئیسعلی شهید شد پدرم و کل فامیل کلا به خوزستان رفتند. ولی راننده با اصرار می‌گفت که آن خانم عمه حاجی است. گفتیم: ما را ببر که به ایشان سر بزنیم. به خانه‌اش رسیدیم. پیرزنی آنجا بود که به دلیل کهولت سن به زحمت صحبت می‌کرد. پدرم به خاطر اینکه ایشان مادر شهید بود و تنها زندگی می‌کرد، همیشه به او سر می‌زد.

از وقتی مستندهای پدرم را می‌بینیم تازه متوجه شده‌ایم که همکارانش یک تنگسیری می‌شناختند و ما یک تنگسیری دیگر. از بعد از شهادتش هر چند روز یک بار یکی زنگ می‌زند و چیزی از پدرم می‌گوید که ما هیجان زده می‌شویم.

انگار شخصیت ایشان مثل کوه یخی است که ذره ذره از زیر آب بیرون می‌آید و ابعاد جدیدش مشخص می‌شود.

انتهای پیام/

ارسال نظرات
capcha