کد خبر:2138

۱۵:۲۵ | ۱۴۰۵/۰۸/۱۶
0
𝐓

فرمانده‌ای که سه تانک دشمن را به غنیمت گرفت

فرمانده‌ای که سه تانک دشمن را به غنیمت گرفت

سردار شهید اکبر فرجیان‌زاده همرزم شهید چمران درآبان ماه سال 59 در جبهه ایلام به شهادت رسید.

به گزارش ایثارنیوز، سردار شهید «اکبر فرجیان‌زاده» ۲۴ اسفند ۱۳۳۴ در همدان متولد شد. پس از اخذ دیپلم و گذراندن خدمت زیر پرچم، بلافاصله پس از پیروزی انقلاب اسلامی جذب سپاه استان شد. او در سال ۱۳۵۸ به همراه پاسداران همدان برای مبارزه با ضدانقلاب کردستان، راهی مهاباد و سپس پاوه شد و در کنار مصطفی چمران به نبرد با عناصر دست‌نشانده پرداخت.

وی علاوه بر حضور در مناطق بحران‌زده‌ی کردستان و کرمانشاه، در پادگان ابوذر به تربیت نیرو‌های جدید از استان‌های همدان و ایلام پرداخت. دامنه‌ی این آشنایی و ارتباط گسترده شد و سرانجام اکبر به سپاه ایلام مأمور و رسماً تا اول مهر ۱۳۵۹ مربی آموزش نظامی و سپس فرمانده عملیات سپاه پاسداران استان ایلام شد. این رزمنده شجاع و میهن دوست در ۱۴ آبان ۱۳۵۹ در جبهه ایلام به شهادت رسید.

موتور سپاه ایلام
سعید فرجیان‌زاده، برادر اکبر، درباره‌ی عضویت او در سپاه می‌گوید: «اکبر از اولین نیرو‌های جذب‌شده در سپاه پاسداران همدان در سال ۱۳۵۷ بود. او در اسفند همان سال، ابتدا به‌عنوان مربی پادگان ابوذر و سپس به‌عنوان فرمانده پادگان معرفی شد. در آنجا عملیات خوبی انجام داد و سپس به ایلام اعزام شد.

من روز اول مهر یا پایان شهریور ۱۳۵۹ به ایلام رفتم و به مرز مهران رسیدم. واقعاً فعالیت‌ها و اقداماتش در جبهه مؤثر بود و تمام آنهایی که در آنجا بودند، عاشق ایشان بودند.»

بدین ترتیب با حضور جدی و کلیدی فرجیان‌زاده، کم‌کم پای نیرو‌های استان به‌صورت انفرادی یا گروهی به منطقه‌ی ایلام باز شد. تلاش و نقش او در سپاه ایلام چنان بود که بنا به گفته‌ی خواهر و دوستان و هم‌رزمانش، او را «موتور سپاه» می‌دانستند.

فرمانده جدید

نخستین تجاوز مرزی به استان ایلام در فروردین ۱۳۵۸، گویای افکار توسعه‌طلبانه‌ی رژیم بعث عراق بود. پاسداران ایلام در همین راستا پیوسته در مرز حضور داشتند. یکی از این موارد، تک ایذایی این پاسداران گمنام در ۲۰ شهریور ۱۳۵۹، یعنی یازده روز پیش از حمله‌ی رسمی عراق به ایران است.

در این‌باره با وجود محدودیت منابع و راوی، مطالب خواندنی و ناگفته‌ای از زبان هم‌رزمان اکبر فرجیان‌زاده در آن روز‌ها باقی مانده است. برادر نوراللهی از پاسدار‌های قدیمی سپاه، درباره‌ی عملیات شجاعانه‌ی ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ چنین روایت کرده است: «در اوایل سال ۱۳۵۹ که می‌خواستم به عضویت سپاه ایلام درآیم، با چهره‌ی شاد و خندان اکبر مواجه شدم. ابتدا به‌عنوان شاگرد و بعد‌ها به‌عنوان همکار و هم‌رزم در رکابش بودم.

دو ماه قبل از آغاز جنگ، درگیری‌های مختلفی داشتیم. واقعاً پیش از جنگ در جنگ بودیم! از تیرماه سال ۵۹ در منطقه‌ی هلاله، ارتش عراق با نیرو‌های خودی درگیر بود. بعد از آن هم در منطقه‌ی «انجیرک» که پیوسته عراق عملیات‌های ایذایی انجام می‌داد، اولین نیرو‌هایی که به منطقه می‌رسیدند، در رأس آنها اکبر بود.

مسئولیت او تا آن زمان، آموزش بود؛ ولی بیستم شهریور ۱۳۵۹ که برادر «روح‌الله شنبه‌ای»، فرماندهی عملیات سپاه ایلام، به شهادت رسید، فرجیان‌زاده به‌عنوان فرمانده عملیات معرفی شد.»

فقط شهادت‌طلبان بیایند

اکبر پیش بچه‌ها آمد و در زیر کپر به آنها گفت: «برادرها، من یک عرضی با شما دارم: واقعیت این است که با برادران ارتشی هماهنگی انجام داده‌ام و به امید خدا می‌خواهیم در یکی از این نقاط منطقه عملیاتی بکنیم [عملیات تنگه بینا - ۲ مهر ۱۳۵۹].

او برای مسائل امنیتی به محل عملیات اشاره نمی‌کند و در ادامه چنین می‌گوید: «من نیروی داوطلب و شهادت‌طلب می‌خواهم. هرکه می‌خواهد با من بیاید، بیاید و هرکس هم نمی‌خواهد، آزاد است برگردد به ایلام. هرکس می‌آید بسم‌الله. ما بعد از ظهر حرکت می‌کنیم.» بعد هم ادامه می‌دهد: «از امروز این مقر و عقبه تعطیل است و به آن احتیاجی نداریم!»

اکبر فرجیان‌زاده، با درایت و شجاعت و قدرت فرماندهی زیاد، گویی بین امروز و دیروز و بین مهران و کربلای حسین، پل می‌زند. سخنان گرم و مخلصانه‌ی او در کنار صداقت و شجاعت و سابقه‌ی روشنش در سپاه ایلام، جان تازه‌ای به نیرو‌ها می‌دهد. هم‌رزم اکبر از واکنش بچه‌ها و ادامه‌ی ماجرا می‌گوید: «تا آنجا که یادم می‌آید، اکثر قریب‌به‌اتفاق بچه‌ها اعلام آمادگی کردند و گفتند: همه می‌آییم، می‌آییم به عملیات.

سوار بر سیمرغ‌ها شدیم و با تجهیزات به جاده زدیم. باید از مسیر دهستان گنجوان به تنگه‌های بینا و بیجار می‌رفتیم.

آن روز، روز دوم جنگ، یعنی یکم مهر ۱۳۵۹ بود. ما به‌اتفاق اکبر رفتیم تا به روستای «دارتوت» رسیدیم. آنجا مقر یکی از گردان‌های ارتش بود. اکبر گفت: بپر پایین. با او رفتیم و در چادر فرماندهی با فرمانده گردان سلام و علیکی کردیم. اکبر گفت: من با فرمانده تیپ هماهنگی‌های لازم را انجام داده‌ام تا انشاالله برویم و فردا در تنگه بینا عمل کنیم.

فرمانده ارتشی که اسمش را یادم نیست، ضمن موافقت گفت: فقط یک مشکل‌داریم؛ سه دستگاه از تانک‌های عراقی در ورودی تنگه مستقرشده‌اند. اگر شما بتوانید این تانک‌ها را منهدم کنید، من تا بغداد هم پیشروی می‌کنم و همراه شما هستم.

فرجیان‌زاده با آرامش و جدیت کامل گفت: مشکلی نیست. اگر خون همه بچه‌ها هم ریخته شود، تانک‌ها را از سر راه برمی‌داریم. سپس مقرر شد که نیرو‌های سپاه در محل چاه‌های نفت تنگه بینا که آخر تنگه به سمت عراق است، مستقر شوند.»

فتح سنگر‌های دشمن با عبور از میدان مین

نیرو‌ها صبح بیدار شدند و بعد از خواندن نماز، هر گروهی سوار بر تانک خودش شد. خمپاره‌ها قبل از حرکت شروع به آتش باری می‌کنند و با مهمات محدود، آتش تهیه می‌ریزند تا تانک‌ها و نیرو‌ها بتوانند حرکت کنند. روایت دل‌نشین رزمندگان حاضر در آن عملیات را از روی فیلم مستند تلویزیونی که در منطقه نبرد تهیه شد، مرور می‌کنیم:

«صبح گاه دوم مهرماه، عملیات را آغاز کردیم. ابتدا با تانک‌ها از یک پیچ عبور کردیم و ناگهان افتادیم در تیررس عراقی‌ها. عراقی‌ها این‌طرف مستقر بودند، روی ارتفاعات میمک. این میمک شمالی است. ما در دید افتادیم و عراقی‌ها خیلی سریع روی ما آتش کردند. ما همچنان جلو می‌رفتیم.

در این پیچ‌های سخت جلوتر از همه، تانک اکبر فرجیان‌زاده بود که از داخل میدان مین رد شد. این جاده کلاً مین‌گذاری شده بود و او به‌سلامت عبور کرد.

تانک دوم که ما سوارش بودیم، روی مین رفتیم و تانک پشت سر ما هم‌روی مین رفت تا سه تانک روی مین رفتند. به‌هرحال ما لحظه انفجار فکر می‌کردیم به شهادت می‌رسیم؛ اما به فضل خداوند هیچ اتفاقی نیفتاد.

بعدازآن، غنایم را که آیفا‌ها بودند، گرفتیم. او خودش رانندگی می‌کرد در همین نقطه. این تانک‌ها جاده را بسته بودند. به این شکل نبود. جاده مسدود شده بود و از این کنارگذر یک جاده بازشده بود.

نهایتاً در آن عملیات ما هفده نفر اسیر گرفتیم. عملیاتی که طراحش، مبتکرش، فرمانده صحنه‌اش و فرمانده هدایت‌گرش، اکبر فرجیان زاده بود.

در دوم مهر ۱۳۵۹ سه تانک سالم، هفده نفر اسیر، دو تا پاسگاه عراقی‌ها و در واقع پایگاهشان با کلی امکانات و تجهیزات، ده‌ها قبضه سلاح، آر. پی. جی و کلاشینکف و مهمات به دست ما افتاد.»

روایت محمدقاسمی

محمدقاسمی، یکی از رزمندگان حاضر در آن عملیات نیز می‌گوید: «تانک اکبر به فضل خدا، امداد غیبی بود، خدا کمک کرد و از داخل میدان مین به‌سلامت عبور کرد و رفت تا دم پاسگاه عراقی‌ها. آنجا بچه‌ها پایین پریدند. اکبر پشت یک آبگیر و یک سنگی نشسته بود و مرتب داشت تیر می‌زد. یکی از سنگر‌های عراقی هم به‌شدت مقابله می‌کرد که درنهایت، آن سنگر آتش خاموش شد و ما هم از سمت راست شروع کردیم به پیشروی.

اکبر نارنجکی را کشید و انداخت داخل سنگر، که من بعداً خودم رفتم روی سنگر، جنازه عراقی کاملاً متلاشی‌شده بود. با انهدام آن سنگر، آنها از سمت چپ جلو رفتند و پاسگاه سنگی به تصرف درآمد.

پاسگاه سنگی را پشت سر گذاشتیم و به پاسگاه هلاله رسیدیم. سه تانک دم تنگه بود. هر سه تانک سالم دست ما افتاد و خدمه‌اش فرار کردند.»

شهادت فرمانده

محمدجواد آهن چی، هم‌رزم شهید فرجیان زاده، از روز‌های منتهی به شهادت فرمانده شجاع جبهه ایلام می‌گوید: «این بشر یکی دو ساعت بیشتر نمی‌خوابید، مرتب در تردد بود و به جبهه‌ها سرکشی می‌کرد. او مسئولیت محور زیل را به من سپرده بود. روح‌الله سبزی و شهبازی هم با من بودند.

در این مدتی که در پدافندی زیل بودیم، خوشبختانه تلفاتی نداشتیم. کاملاً مراقب اوضاع بودیم. یادم هست یکی دو بار به همدان رفتم تا نیرو بیاورم منطقه.

جمشید ایمانی گفت: جواد بیشتر نیرو‌های همدانی در سرپل هستند بروید از جا‌های دیگری نیرو بگیرید... آن شب نشسته بودیم دورهم و داشتیم حساب می‌کردیم که هرکس چند تا عراقی کشته است، قرارمان این بود که هرکدام صد نفر را کشته باشیم. نمی‌دانم این عدد از کجا پیداشده بود ولی می‌گفتیم اکبر تو سهمیه‌ات را گرفته‌ای از این ۱۷۲ نفری که از عراقی‌ها به درک واصل کرده‌ای ۷۲ نفرش را بده به من، من خودم ۲۸ تای دیگر را اضافه می‌کنم...

آن شب می‌خواستیم یک تک ایذایی بزنیم. برادر‌ها آماده بودند. اکبر گفت: این‌جوری نمی‌شود باید فردا شناسایی مجددی انجام بدهیم، بعد به امید خدا حمله خواهیم کرد.

دم دمای صبح یک‌دفعه عراقی‌ها شروع کردند آتش ریختن. گویا متوجه جابه‌جایی نیرو‌ها شده بودند. آتش خیلی سنگین بود، من و اکبر داشتیم ارتفاعات ملک شاهی را با دوربین دید می‌زدیم. ناگهان یک گروه چهار پنج نفره در لنز دوربین پیدا شدند. گویا نیرو‌های نفوذی دشمن یا ستون پنجم بودند. اکبر با عجله گفت: جواد بجنب چند نفر آماده بشوید برویم سروقتشان.

دنبال انجام دستور اکبر بودم که یکی از بچه‌ها سراسیمه آمد و گفت: اکبر شهید شد! پاهایم سست شد. دویدم به‌طرف محل شهادت، گرفتمش بغل. چقدر لاغر و تکیده بود...

ارتفاع پر از دود و خاک بود، دست کشیدم پشت سرش و بدنش، دستم خونی شد، ترکش‌خورده بود به سرش گفتم: چیزی نیست چیزی نیست.

او آرام بود و من مضطرب. دستم را به پایین‌تر کشیدم. پهلویش از ترکش خمپاره پاره شده بود، خمپاره مستقیم افتاده بود کنارش. چیزی نگذشت که اکبر در بغل من شهید شد.

آرام پیکرش را گذاشتم زمین. ولی‌الله عاشوری هم زخمی شده بود. یاد حرف آن روزش افتادم، گفتم اکبر همه بچه‌ها و رفقای همدانی، سرپل ذهاب‌اند بیا ما هم برویم آنجا. گفت: امام سجاد (ع) وقتی می‌رفت به نیازمندان کمک کند ناشناس می‌رفت، اینجا هم این‌جوری است. بگذار کسی ما را نشناسد.»

انتهای پیام/

ارسال نظرات
capcha