کد خبر:2057

۱۴:۵۵ | ۱۴۰۵/۰۸/۰۵
0
𝐓

مهدیه را پیدا کردند؛ اما امین...

مهدیه را پیدا کردند؛ اما امین...

روایت مادر شهیدان احمدزاده که در حمله به مدرسه میناب، دو فرزند دانش‌آموزش را از دست داد و با داغی جانکاه تنها ماند.

به گزارش ایثارنیوز،  بعضی مادران، خاطرات فرزندانشان را در آلبوم عکس‌ها نگه می‌دارند؛ در قاب‌هایی که لبخند کودکی، نگاه معصومانه و لحظه‌های شیرین زندگی را برای همیشه ثبت کرده‌اند. اما برای محدثه فلاحت، مادر شهیده دانش‌آموز مهدیه احمدزاده و شهید دانش‌آموز امین احمدزاده، هر گوشه خانه یادآور حضور دو فرزندی است که دیگر بازنمی‌گردند.

مهدیه احمدزاده متولد دوم فرودین ماه ۱۳۹۳، دختر دوازده‌ساله خانواده، دانش‌آموز کلاس ششم بود؛ دختری آرام، مؤدب، بااحساس و مهربان که دل‌بستگی ویژه‌ای به مجالس روضه و عزاداری اهل‌بیت(ع) داشت. او دوست داشت دیگران را خوشحال کند و حتی با کارهای کوچک، لبخند به لب اطرافیانش بیاورد. امین احمدزاده، برادر کوچک‌ترش، متولد ششم شهریور ماه ۱۳۹۸ دانش‌آموز کلاس اول ابتدایی بود؛ پسری پرانرژی، کنجکاو، خلاق و درعین‌حال ملاحظه‌کار که با وجود سن کم، در کارهای خانه و مغازه به خانواده کمک می‌کرد. او از آن کودکانی بود که به محض بیدار شدن، پیش از هر چیز از من می‌پرسید آیا کاری داری که بتوانم برایت انجام دهم؟

این دو کودک، هرکدام دنیایی از استعداد، محبت و آرزو را در وجود خود داشتند؛ یکی با قرآن‌خواندن، کاردستی ساختن و دل‌بستگی به مجالس اهل‌بیت(ع) و دیگری با بازی، ورزش، موشک‌های کاغذی و تلاش برای سبک کردن بار کارهای خانواده. اما نهم اسفند ۱۴۰۴، روزی شد که همه این رویاهای کودکانه، در پی حمله به مدرسه‌ای در میناب، برای همیشه ناتمام ماند.

آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت محدثه فلاحت، مادر این دو شهید دانش‌آموز، از فرزندانش، روزهای زندگی با آنان و لحظاتی است که زندگی خانواده‌اش را برای همیشه تغییر داد.

چهار فرزند داشتم؛ هرکدام دنیایی از محبت بودند

 محدثه فلاحت هستم؛ مادر چهار فرزند به نام‌های یاسین، مهدیه، امین و همتا. همسرم یحیی احمدزاده است. ما در میناب زندگی می‌کنیم و همسرم علاوه بر کار کشاورزی، مغازه هم دارد. یاسین، پسر بزرگم است و‌ ۱۶ سال دارد. مهدیه فرزند دوم خانواده بود، امین فرزند سوم و همتا، دختر کوچکم، فرزند چهارم ما است. وقتی مهدیه و امین به شهادت رسیدند، همتا فقط پنج ماه داشت.

مهدیه دوازده ساله بود و کلاس ششم درس می‌خواند. امین هم شش سال و نیم داشت و دانش‌آموز کلاس اول بود. با وجود تفاوت سنی و تفاوت‌هایی که در اخلاق و رفتارشان داشتند، هر دو برای من فرزندانی خاص بودند؛ بچه‌هایی که محبتشان را نه فقط با حرف، بلکه با رفتارهای روزمره‌شان نشان می‌دادند. گاهی وقتی به گذشته فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم چقدر از خوبی‌های این بچه‌ها در زندگی روزمره برایم عادی شده بود. آن روزها کنارشان زندگی می‌کردم و شاید نمی‌دانستم همین رفتارهای کوچک، روزی به عزیزترین خاطرات زندگی‌ام تبدیل می‌شوند.

مهدیه؛ دختری که دلش با روضه‌های حضرت رقیه(س) بود

مهدیه دختر بسیار آرام و مؤدبی بود. همیشه به او می‌گفتم تو با بچه‌های هم‌سن‌وسالت فرق داری. معمولاً کمتر دنبال هم‌نشینی با همسالان خودش بود و بیشتر دوست داشت با بچه‌های کوچک‌تر بازی کند؛ با دخترهای کوچولو سرگرم می‌شد و سعی می‌کرد آن‌ها را خوشحال کند. او روحیه بسیار لطیفی داشت. اگر تولد دخترخاله‌اش یا یکی دیگر از اعضای خانواده نزدیک بود، دوست داشت با هر چیزی که در توانش بود، او را خوشحال کند. لازم نبود هدیه بزرگی داشته باشد؛ همین که می‌توانست با یک کار کوچک، دل کسی را شاد کند، برایش کافی بود.

مهدیه به مجالس روضه و عزاداری اهل‌بیت(ع) علاقه زیادی داشت. اگر من به مجلس نمی‌رفتم، از عمه‌هایش می‌خواست او را با خودشان ببرند. دوست نداشت این مجالس را از دست بدهد. روضه حضرت رقیه(س) که خوانده می‌شد، خیلی گریه می‌کرد. دختری به‌شدت احساسی بود و با شنیدن مصائب اهل‌بیت(ع) متأثر می‌شد. آن زمان، این ویژگی‌هایش را می‌دیدم، اما شاید به عمق علاقه و تفاوت روحیه‌اش پی نبرده بودم. بعد از شهادتش بود که بارها به رفتارها و علاقه‌هایش فکر کردم و فهمیدم چقدر دنیای درونی متفاوتی داشت. مهدیه دوست داشت حال دیگران خوب باشد. از خوشحال کردن آدم‌ها لذت می‌برد و به فکر اطرافیانش بود. برای من، او فقط یک دختر مهربان نبود؛ همراهی بود که حضورش در خانه، آرامش خاصی به زندگی‌مان می‌داد.

دختری که تکیه‌گاهش پدر بود

مهدیه رابطه عاطفی بسیار عمیقی با پدرش داشت. وقتی ناراحت می‌شد یا کسی حرفی می‌زد که دلش را می‌شکست، بیشتر از آنکه با من صحبت کند، سراغ پدرش می‌رفت و با او درد دل می‌کرد. پدرش برایش تکیه‌گاه بود.اگر در جمعی اتفاقی می‌افتاد و کسی حرفی می‌زد که ناراحتش می‌کرد، ممکن بود چیزی به من نگوید، اما بعد به پدرش زنگ می‌زد و ماجرا را برایش تعریف می‌کرد. حتی می‌گفت این موضوع را به کسی نگوید تا ناراحت نشود. مهدیه نگران پدرش بود. به دلیل مدرسه بچه‌ها، حدود پنج ماه بود که من و فرزندانم در شهر زندگی می‌کردیم و پدرشان بیشتر در روستا بود. معمولاً پنجشنبه و جمعه به روستا می‌رفتیم و در روزهای دیگر، بچه‌ها دور از پدرشان بودند. وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدند و دور سفره می‌نشستند، یکی از اولین سؤال‌هایش این بود که بابا امروز چه خورده است. همین سؤال ساده نشان می‌داد چقدر به فکر پدرش است.

وقتی به روستا می‌رفتیم، مهدیه لباس‌های پدرش را اتو می‌کرد و مرتب در کمد می‌گذاشت تا در روزهایی که کنار او نیستیم، لباس‌هایش آماده باشد. با وجود سن کم، در کارهای خانه به من کمک می‌کرد و به‌ویژه به آشپزی علاقه داشت. کیک  درست می‌کرد و دست‌پختش برای سن‌وسالش واقعاً خوب بود. کاردستی هم می‌ساخت؛ گاهی برای خواهرزاده‌ها یا بچه‌های فامیل چیزی درست می‌کرد تا خوشحالشان کند. مهدیه از آن بچه‌هایی نبود که منتظر بماند کسی از او کمک بخواهد. خودش متوجه می‌شد چه کاری می‌تواند انجام دهد و با اشتیاق به سراغش می‌رفت. وقتی امروز به این رفتارهایش فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر بیشتر از سنش مسئولیت‌پذیر بود.

مهدیه و استعداد شگفت‌انگیزش در قرآن‌خواندن

یکی از ویژگی‌هایی که همیشه مرا شگفت‌زده می‌کرد، علاقه و استعداد مهدیه در قرآن‌خواندن بود. من برای او کلاس قرآن نرفته بودم و آموزش ویژه‌ای هم ندیده بود، اما بسیار روان قرآن می‌خواند. حتی وقتی قرآن بزرگ را باز می‌کرد، می‌توانست آن را با تسلط خوبی بخواند. استعدادش در این زمینه برایم جالب بود.

یک بار که در روستا زندگی می‌کردیم، مهدیه کلاس چهارم بود. به مدرسه رفتم و دیدم نامم را به‌عنوان ولیِ دانش‌آموز برتر در قرآن، روی تابلویی در دفتر مدرسه نصب کرده‌اند. برایم جالب بود که چطور بدون شرکت در کلاس‌های ویژه، چنین توانایی‌ای پیدا کرده است. مهدیه به درس و مدرسه هم علاقه داشت و حضور در مدرسه برایش مهم بود. او دختری بود که با احساس، علاقه و مسئولیت‌پذیری زندگی می‌کرد؛ دختری که از کودکی، نشانه‌های روشنی از مهربانی و استعداد در وجودش دیده می‌شد.

امین؛ پسر کوچکی که کمک حال مادرش بود

امین با مهدیه تفاوت‌های زیادی داشت. پسری پرجنب‌وجوش و پرانرژی بود که از بازی، تحرک و کشف چیزهای تازه لذت می‌برد. بااین‌حال، همین پسر بازیگوش در خانه بسیار مراعات می‌کرد و مراقب بود کسی را اذیت نکند. ما در طبقه سوم یک ساختمان زندگی می‌کردیم. امین می‌دانست همسایه طبقه پایین ممکن است از سروصدا ناراحت شود. برای همین، با اینکه انرژی زیادی داشت، در خانه آرام راه می‌رفت؛ گاهی روی پنجه پا حرکت می‌کرد تا صدای قدم‌هایش به طبقه پایین نرسد. برای من جالب بود که کودکی در آن سن، تا این اندازه به آسایش دیگران توجه می‌کرد. بیرون از خانه بسیار پرتحرک بود و مدام بازی می‌کرد، اما در خانه حواسش بود که همسایه‌ها اذیت نشوند.

امین در کارهای خانه هم کمکم می‌کرد. یکی از کارهایی که همیشه انجام می‌داد، برداشتن لباس‌ها از سبد و کمک به من برای گذاشتن آن‌ها در ماشین لباس‌شویی بود. من هیچ‌وقت لازم نبود برای این کار خم شوم؛ امین لباس‌ها را برمی‌داشت و به من می‌داد. حدود بیست روز پیش از آن اتفاق، برایش دوچرخه خریده بودیم. بعد از خرید دوچرخه، با شوق بیشتری بیرون می‌رفت و کارهای کوچک خانه را انجام می‌داد. به سوپرمارکت می‌رفت، خرید می‌کرد و از نانوایی نان می‌آورد.

صبح‌ها به محض اینکه از خواب بیدار می‌شد، می‌پرسید: «مامان، چیزی لازم نداری؟» این سؤال برای من شیرین بود. امین فقط شش سال و نیم داشت، اما آن‌قدر مشتاق کمک کردن بود که گاهی باورم نمی‌شد کودکی در این سن، چنین احساس مسئولیتی داشته باشد. حالا که به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم امین با همان دست‌های کوچک، چقدر در زندگی ما حضور داشت؛ دست‌هایی که همیشه آماده کمک بودند.

موشک‌های کاغذی و آرزوهای بزرگ امین

امین به ساختن چیزهای مختلف علاقه داشت. یک بار به من گفت دوست دارم موشک بسازم. برادر بزرگش به رشته ریاضی علاقه داشت و امین هم از دیدن چیزهای مربوط به ساختن و پرواز، هیجان‌زده می‌شد. از من خواست برایش موشک کاغذی درست کنم، اما به او گفتم بلد نیستم. مهدیه برایش موشک‌های کاغذی درست می‌کرد و امین ساعت‌ها با آن‌ها بازی می‌کرد.

هر جا می‌رفتیم، دوست داشت وسایلی پیدا کند و با آن‌ها چیزی بسازد. از جمع کردن چوب و درست کردن وسایل مختلف لذت می‌برد. ذهنش همیشه درگیر یک ایده تازه بود؛ یک روز موشک کاغذی، روز دیگر بازی و ورزش. به توپ علاقه زیادی داشت. کفش اسکیت هم داشت و بدون اینکه در کلاس خاصی شرکت کند، اسکیت‌سواری را یاد گرفته بود. وقتی می‌دیدم بدون آموزش رسمی چنین مهارتی پیدا کرده، از استعدادش تعجب می‌کردم و خدا را شکر می‌کردم. امین پر از انرژی و استعداد بود. هر روز چیز تازه‌ای هر روز چیز تازه‌ای یاد می‌گرفت و دوست داشت تجربه‌های جدیدی داشته باشد. دلم می‌خواست بزرگ شدنش را ببینم؛ ببینم این همه علاقه و استعداد او را به کجا می‌رساند.اما فرصت بزرگ شدن از او گرفته شد....

مشهد؛ مقصد همیشگی سفرهای خانوادگی ما

ما هر سال در تعطیلات تابستان، حدود پانزده تا بیست روز به مسافرت می‌رفتیم و شهرهای زیادی از ایران را دیده بودیم. بااین‌حال، برای بچه‌ها یک مقصد از همه مهم‌تر بود: مشهد و زیارت امام رضا(ع). به محض اینکه مدرسه تمام می‌شد، وسایلشان را جمع می‌کردند تا راهی مشهد شویم. وقتی به آنجا می‌رسیدیم، دوست داشتند مدت بیشتری بمانیم. بارها می‌گفتند: «مامان، هیچ‌جا مشهد نمی‌شود؛ بیشتر بمانیم.»

آن‌قدر به حرم و مسیرهای اطرافش علاقه داشتند که خیلی از قسمت‌های آن را می‌شناختند. زیارت برایشان فقط یک برنامه سفر نبود؛ بخشی از زندگی و علاقه قلبی‌شان بود. سال قبل، وقتی تعطیلات مدرسه شروع شد، بچه‌ها وسایلشان را جمع کرده بودند و آماده سفر بودیم. امین کیفش را بسته بود و برای رفتن به مشهد هیجان داشت. اما صبح همان روز، خبر حمله و آغاز جنگ دوازده‌روزه را شنیدیم و سفرمان لغو شد. بعد از آن، بالاخره به مشهد رفتیم و سفرمان ادامه پیدا کرد؛ اما بچه‌ها باز هم می‌گفتند هیچ‌جا مثل مشهد نیست و دوست دارند بیشتر آنجا بمانند. وقتی امروز به آن خاطرات فکر می‌کنم، دلم برای همان روزهای ساده تنگ می‌شود؛ برای جمع کردن وسایل سفر، ذوق بچه‌ها و لحظه‌هایی که با هم در مسیر زیارت بودیم. آن روزها نمی‌دانستم همین خاطرات، روزی به گنجینه‌ای از دلتنگی تبدیل می‌شوند.

شبی که دلم نمی‌خواست بچه‌ها به مدرسه بروند

شب قبل از شهادت بچه‌ها، اتفاق خاصی در زندگی روزمره‌مان نیفتاده بود. همه‌چیز مثل شب‌های دیگر بود، اما احساس عجیبی داشتم. انگار دلم نمی‌خواست بچه‌ها فردا به مدرسه بروند. حتی به آن‌ها گفتم شاید بهتر باشد فردا خانه بمانند. مهدیه از این حرفم ناراحت شد؛ او مدرسه را خیلی دوست داشت و معتقد بود باید در هر شرایطی به مدرسه برود.امین هم قرار بود در کلاس، حروف الفبا  را یاد بگیرد. با خودم فکر کردم اگر آن روز به مدرسه نرود، شاید درس را از دست بدهد. برای همین، با وجود آن احساس مبهم، اجازه دادم مثل روزهای دیگر راهی مدرسه شوند.

آن شب مهدیه لباس‌های بچه‌ها را اتو کرد و مرتب گذاشت. بعد به آن‌ها گفتم دیر شده است و باید بخوابند تا صبح برای مدرسه آماده باشند. امین هم آن شب مثل همیشه بود؛ همان پسر کوچک و مهربانی که با کارهای ساده‌اش دل مرا شاد می‌کرد. بعد از راهی کردن بچه ها، من هم که فرزند کوچک‌ترم را در کنار خود داشتم، دوباره خوابیدم. وقتی بیدار شدم، آفتاب بالا آمده بود و بچه‌ها باید آماده رفتن می‌شدند. سرویس مدرسه دم در منتظرشان بود. بچه‌ها رفتند و من در خانه ماندم؛ بی‌خبر از اینکه آن صبح، آخرین صبحی است که فرزندانم را برای رفتن به مدرسه بدرقه کرده‌ام.

ساعت ۱۱:۲۰؛ صدایی که همه‌چیز را تغییر داد

آن روز، مثل روزهای عادی، در خانه بودم. فرزند کوچکم کنارم خوابیده بود که ناگهان صدایی بسیار وحشتناک شنیدم. با صدای انفجار از خواب پریدم. ساختمان به‌شدت می‌لرزید و احساس می‌کردم هر لحظه ممکن است روی سرمان خراب شود. در ابتدا فکر کردم زلزله شده است. آن‌قدر صدای انفجار شدید بود که نمی‌توانستم حتی گوشی‌ام را پیدا کنم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است. وقتی کمی آرام‌تر شد، ساعت را نگاه کردم؛ حدود ۱۱:۲۰ بود. بعد از صدای اول، دو صدای مهیب دیگر هم شنیدم. هر بار ساختمان می‌لرزید و من نمی‌دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. روبه‌روی خانه ما یک هنرستان پسرانه بود و دانش‌آموزان را در حیاط می‌دیدم. با خودم گفتم شاید زلزله شده و بچه‌ها را برای حفظ امنیت از ساختمان بیرون آورده‌اند. بعد صدای آمبولانس‌ها را شنیدم. بیمارستان در مسیر خانه ما بود و رفت‌وآمد خودروها و صدای آژیرها، نگرانی‌ام را بیشتر کرد. مردم در خیابان با عجله حرکت می‌کردند و فضای عجیبی به وجود آمده بود. پنجره پشت خانه ما به سمت مدرسه شجره طیبه باز می‌شد؛ مدرسه‌ای که بچه‌هایم در آن درس می‌خواندند. وقتی پنجره را باز کردم، از سمت مدرسه دود و گردوخاک بلند شده بود. در آن لحظه هنوز نمی‌توانستم باور کنم که مدرسه بچه‌هایم هدف حمله قرار گرفته باشد. با خودم فکر می‌کردم شاید مکان دیگری در نزدیکی مدرسه را زده‌اند. نمی‌خواستم حتی برای یک لحظه تصور کنم چه اتفاقی ممکن است برای فرزندانم افتاده باشد. مدام با معلمان و مدیر امین تماس می‌گرفتم، اما کسی پاسخ نمی‌داد. تلفن‌ها در دسترس نبودند و نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده است.

همسایه طبقه پایین ما، مادر یکی از دانش‌آموزان مدرسه بود. خانواده شهید سبحان شهدادی در طبقه پایین زندگی می‌کردند و فرزندشان با امین هم‌کلاس بود. وقتی به پایین رفتم، مادرش را دیدم که با نگرانی فریاد می‌زد. همان لحظه، یاسین، پسر بزرگم، از مدرسه به خانه آمد. از او پرسیدم چه شده است. گفت خبر داده‌اند که منطقه‌ای در نزدیکی مدرسه هدف حمله قرار گرفته است.از او خواستم به دنبال بچه‌ها برود. بعد خودم هم دختر کوچکم را در آغوش گرفتم و پشت سرش راه افتادم. دیگر نمی‌توانستم در خانه بمانم.

جستجوی مادری که هنوز امید داشت 

حدود ساعت ۱۱:۴۵ بود که به سمت مدرسه حرکت کردم. در فاصله‌ای از مدرسه، مسیر بسته شده بود و دیگر نمی‌شد با ماشین جلو رفت. پیاده شدم و درحالی‌که دختر پنج‌ماهه‌ام را در آغوش داشتم، به راه افتادم. در مسیر، وانت‌هایی را دیدم که پیکرهای دانش‌آموزان را به سمت بیمارستان منتقل می‌کردند. آن لحظه هم هنوز نمی‌توانستم آنچه را اتفاق افتاده بود، باور کنم. ذهنم نمی‌پذیرفت که مدرسه بچه‌هایم را زده باشند. فقط خدا را صدا می‌زدم و نام امام حسین(ع) را بر زبان می‌آوردم. گاهی از شدت نگرانی از پا می‌افتادم و دوباره بلند می‌شدم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم؛ فقط می‌خواستم به مدرسه برسم و بچه‌هایم را پیدا کنم. وقتی به مدرسه رسیدم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که هیچ مادری نباید در زندگی خود ببیند. مدرسه ویران شده بود و بچه‌ها زیر آوار مانده بودند. آن لحظه دیگر نمی‌توانستم خودم را آرام کنم. دنبال مهدیه و امین می‌گشتم. هنوز در ذهنم این امید وجود داشت که شاید آن‌ها را جایی برده باشند؛ شاید در بیمارستان باشند و بتوانم پیدایشان کنم. اما مدرسه دیگر آن مدرسه‌ای نبود که صبح بچه‌هایم با کیف و کتاب به آن وارد شده بودند. جایی که قرار بود محل درس خواندن، یاد گرفتن و ساختن آینده باشد، به صحنه‌ای از ویرانی تبدیل شده بود.

مهدیه را پیدا کردند؛ اما امین پیدا نشد

ساعت‌ها در نگرانی و بی‌خبری گذشت. پیکر مهدیه را حدود ساعت ده و نیم یا یازده شب پیدا کردند. وضعیت پیکرش به‌گونه‌ای بود که شناسایی برای ما بسیار دشوار بود و یکی از بستگان از روی گوشواره‌اش او را شناخت. اما امین هنوز پیدا نشده بود. سه روز تمام در بیمارستان‌ها، سردخانه‌ها و محل آواربرداری به دنبال پسرم گشتیم. هر جا می‌رفتیم، نشانی‌هایش را می‌دادم؛ می‌گفتم انگشتری در دست دارد و جورابش چه شکلی است. با تمام وجود امیدوار بودم نشانی‌ای پیدا شود که مرا به فرزندم برساند.

در تمام آن روزها، هیچ نشانی روشنی از امین پیدا نمی‌شد. سه روز گذشت و من همچنان به دنبال پسر کوچکم بودم. سرانجام، به اصرار خودم به سراغ کاورها رفتم. میان پیکرهایی که از زیر آوار بیرون آورده شده بودند، به دنبال نشانی از فرزندم می‌گشتم. چیزی که توانستم شناسایی کنم، مچ دست امین بود؛ از روی ناخن‌هایش که شب قبل کوتاه کرده بودم و نامرتبی آن‌ها توانستم او را تشخیص بدهم. از پیکر پسر شش سال و نیمه‌ام، تنها همان نشانه برای شناسایی باقی مانده بود. چطور می‌توانم آن لحظه را توضیح بدهم؟ مادری که تا چند روز پیش لباس‌های پسرش را مرتب می‌کرد، برایش غذا آماده می‌کرد و هر صبح صدای «مامان، چیزی لازم نداری؟» را می‌شنید، حالا باید از روی ناخن‌های کوچک دستش فرزندش را بشناسد.‌ امین همان کودکی بود که در خانه آرام راه می‌رفت تا همسایه پایین اذیت نشود؛ همان پسری که لباس‌ها را از سبد برمی‌داشت تا من خم نشوم؛ همان کودکی که با موشک‌های کاغذی بازی می‌کرد و آرزو داشت چیزهای تازه بسازد. پسرم خیلی کوچک بود. نمی‌توانم بفهمم چگونه زندگی یک کودک می‌تواند این‌طور ناتمام بماند.

خانه ما هنوز روشن است؛ اما دیگر آن خانه سابق نیست

یاسین، پسر بزرگم، همه آن اتفاقات را دیده است. او با مهدیه و امین بزرگ شده بود؛ با هم می‌خوابیدند، بیدار می‌شدند، به مدرسه می‌رفتند و لحظه‌های زندگی‌شان را کنار هم می‌گذراندند. بعد از آن حادثه، یاسین هم با داغ بزرگی روبه‌رو شد. او هر شب اتفاقات آن روز را در ذهنش مرور می‌کند و می‌دانم تحمل این شرایط برایش چقدر دشوار است. گاهی فکر می‌کنم او هم به اندازه من و شاید به شکل دیگری، زیر بار این غم مانده است.

خانه ما هنوز روشن است؛ چراغ‌هایش روشن می‌شوند، زندگی در آن جریان دارد و فرزندان دیگرم کنارمان هستند. اما آن روشنایی سابق را ندارد. دیگر شیرینی گذشته در خانه نیست؛ صدای خنده‌های مهدیه و امین که در اتاق‌ها می‌پیچید، خاموش شده است. دلم برای لحظه‌هایی تنگ شده که شاید در آن روزها خیلی معمولی به نظر می‌رسیدند؛ برای وقتی که مهدیه در آشپزخانه چیزی درست می‌کرد، برای وقتی که امین با شوق از من می‌پرسید چه چیزی لازم دارم، برای وقتی که بچه‌ها دور سفره می‌نشستند و سراغ پدرشان را می‌گرفتند. آدم وقتی عزیزانش را کنار خود دارد، شاید نداند همین لحظه‌های ساده چه اندازه ارزشمندند. اما وقتی آن‌ها را از دست می‌دهد، تمام زندگی‌اش به خاطرات همان لحظه‌ها گره می‌خورد. من هر روز این اتفاق را مرور می‌کنم. این‌طور نیست که روزی بگذرد و یاد بچه‌ها از ذهنم بیرون برود. این خاطره مثل کابوسی است که با آن زندگی می‌کنم؛ کابوسی که بیدار شدن از آن ممکن نیست، چون واقعیت زندگی ما شده است.

خطاب به کسانی که فرزندانم را از ما گرفتند

اگر بخواهم با کسانی که این جنایت را مرتکب شدند صحبت کنم، یک سؤال دارم: آیا با کشتن بچه‌های ما به چیزی که می‌خواستید رسیدید؟ فرزندان من چه گناهی داشتند؟ این بچه‌ها برای جنگیدن به مدرسه نرفته بودند. آن‌ها دانش‌آموز بودند؛ کودکانی که کیف و کتابشان را برمی‌داشتند تا درس بخوانند، یاد بگیرند و در آینده برای کشورشان مفید باشند. این بچه‌ها آرزو داشتند بزرگ شوند. حق داشتند درس بخوانند، بازی کنند، به سفر بروند، آینده‌شان را بسازند و در کنار خانواده زندگی کنند. دشمن این حق را از آن‌ها گرفت. من نمی‌دانم کسانی که چنین تصمیمی گرفتند، با چه توجیهی به خود اجازه دادند جان کودکان را بگیرند.خون این کودکان بی‌گناه نباید بی‌پاسخ بماند. من از خدا می‌خواهم حقیقت روشن شود و هیچ‌کس نتواند این جنایت را فراموش کند یا آن را عادی جلوه دهد.

 کلام‌ آخر/ زندگی بدون شما هر لحظه برای من بوی مرگ می‌دهد

مهدیه جان، امین جان؛ نمی‌دانم چگونه باید از دلتنگی‌ام برای شما بگویم. شما فقط دو فرزند من نبودید؛ هر کدامتان بخشی از زندگی و وجودم بودید. مهدیه عزیزم، دلم برای آرامشت، برای مهربانی‌ات، برای قرآن خواندنت و برای اشک‌هایی که با شنیدن روضه حضرت رقیه(س) می‌ریختی، تنگ شده است. دلم برای روزهایی تنگ شده که در آشپزخانه کنارم می‌ایستادی و می‌خواستی چیزی درست کنی یا با کاردستی‌هایت کسی را خوشحال کنی.

امین کوچکم، دلم برای صدایت تنگ شده است؛ برای وقتی که از خواب بیدار می‌شدی و می‌پرسیدی: «مامان، چیزی لازم نداری؟» برای دوچرخه‌ات، موشک‌های کاغذی‌ات و قدم‌های آرامت در خانه که مراقب بودی همسایه‌ها را اذیت نکنی.زندگی بدون شما هر لحظه برای من بوی مرگ می‌دهد. می‌دانم باید به خاطر یاسین و همتا ادامه بدهم و کنارشان بمانم، اما این داغ چیزی نیست که بتوانم به آن عادت کنم. برادرتان هر شب خاطرات آن روزها را مرور می‌کند و خواهرتان هنوز آن‌قدر کوچک است که نمی‌داند چه جای خالی بزرگی در زندگی‌اش باقی مانده است.

خانه ما دیگر مثل گذشته نمی‌شود. چراغ‌هایش روشن است، اما آن گرمایی را که با حضور شما داشت، ندارد. صدای خنده‌هایتان دیگر در خانه نمی‌پیچد و هیچ‌چیز نمی‌تواند جای شما را بگیرد. من مادر شما هستم و تا آخرین لحظه زندگی‌ام، خاطراتتان را با خودم خواهم داشت. شما با رفتنتان از زندگی من بیرون نرفته‌اید؛ در تمام لحظه‌ها، در هر گوشه خانه، در هر خاطره و در هر دلتنگی با من وپدرتان هستید.

انتهای پیام/

ارسال نظرات
capcha