کد خبر:2061
قصههای که بعد از شهادت آغاز شد
شهیده سمیهسادات بکایی، فرماندهای که در کنار مسئولیتهای نظامی، بیوقفه برای گرهگشایی از مشکلات مردم تلاش میکرد.
به گزارش ایثارنیوز، شهیده سیده سمیه سادات بکایی، متولد ششم دیماه ۱۳۶۰ در تهران، از بانوان پاسدار و فرماندهان حوزههای مقاومت بسیج در غرب تهران بود و در خانوادهای مذهبی رشد کرد؛ خانوادهای که حضور پدر در جبهههای دفاع مقدس و شهادت عمویش، شهید «سید اسدالله بکایی» که در سالهای آغازین جنگ تحمیلی بیست و پنج آذر ماه سال 1359در منطقه هویزه به شهادت رسید و از شهدای جاویدالاثر است ، از همان دوران کودکی او را با مفهوم ایثار و فداکاری آشنا ساخت. سمیهسادات در ادامه این مسیر، تحصیلات دانشگاهی و حوزوی را دنبال کرد و در کنار مسئولیتهای نظامی، در حوزه مطالعات زنان، فعالیتهای آموزشی و امور خیریه نیز حضوری موثر داشت.
آشنایی با ابعاد مختلف زندگی این شهیده نشان میدهد که مسئولیت فرماندهی برای او تنها به اداره یک مجموعه محدود نبود؛ بلکه ارتباط با خانوادهها، جذب و تربیت نیروهای جوان، حمایت از کودکان و رسیدگی به نیازمندان نیز بخشی از مسئولیتپذیری او به شمار میرفت. سیده سمیهسادات بکایی دهم اسفند ۱۴۰۴، در جریان حمله به حوزه مقاومت بسیج ۱۰۴ رضوان در غرب تهران، به همراه شماری از همرزمانش به شهادت رسید. در ادامه سید اسماعیل بکایی، برادر این شهیده، گوشه هایی از زندگی خواهرش را روایت میکند.
ریشههای یک مسیر؛ از خانهای ساده تا میدان خدمت
ما در خانوادهای بسیار ساده و مذهبی بزرگ شدیم. پدرم کارگر شرکت ایرانخودرو بود و از نخستین روزهای جنگ تحمیلی، در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، به جبهه رفت. عموی بزرگوارم نیز در همان سال، در تاریخ ۲۵ آذر۱۳۵۹ ، به شهادت رسید. به همین دلیل، فضای خانواده ما از همان ابتدا با جبهه، جنگ و فرهنگ ایثار پیوند داشت.
سمیهسادات در چنین محیطی رشد کرد. ما از کودکی با خاطرات جبهه و فداکاری رزمندگان آشنا بودیم و همین فضا در شکلگیری نگاه ما به زندگی تأثیر داشت. خواهرم نیز بهتدریج به همان مسیری علاقهمند شد که برای خانواده ما مسیر آشنایی بود؛ مسیری که در آن خدمت به مردم و انجام وظیفه اهمیت زیادی داشت.او از همان دوران کودکی استعداد خوبی داشت. ذهنی خلاق، قدرت درک بالا و نگاه آیندهنگر از ویژگیهایش بود. حتی بخشی از تحصیلاتش را بهصورت جهشی گذراند و خیلی زود تواناییهایش را نشان داد. این استعداد در سالهای بعد نیز در تحصیلات و مسئولیتهایش خودش را نشان داد.
تحصیلات دانشگاهی و حوزوی؛ دانشی در خدمت مسئولیت
سمیهسادات تحصیلات دانشگاهی خود را در دانشگاه علامه طباطبایی دنبال کرد و در کنار آن، در دانشگاه ادیان و مذاهب نیز به تحصیل پرداخت. او سابقه تحصیل حوزوی و فعالیت آموزشی هم داشت و علاقهمند بود دانش خود را در حوزههایی به کار بگیرد که بتواند از طریق آنها بر جامعه تأثیر بگذارد. برای من مهم بود که ببینم خواهرم چگونه میان تحصیل، مسئولیت پاسداری و فعالیتهای فرهنگی ارتباط برقرار میکند. او به موضوعات مرتبط با زنان و مسائل اجتماعی توجه داشت و تلاش میکرد شناختی عمیقتر از مسائل جامعه به دست بیاورد. سمیهسادات فقط به کسب مدرک فکر نمیکرد. باور داشت دانشی که به دست میآورد باید در زندگی مردم اثر داشته باشد. به همین دلیل، آموختههایش را از محیط دانشگاه و حوزه به فعالیتهای فرهنگی، آموزشی و اجتماعی پیوند میزد.
یک فرمانده با قدرت جذب بالا
سمیهسادات در مسئولیت فرماندهی، توانایی بالایی در ارتباط برقرار کردن با افراد داشت. او چندین سال بهعنوان فرمانده نمونه حوزه و ناحیه انتخاب شد؛ اما آنچه برای من اهمیت بیشتری دارد، شیوه برخوردش با آدمهاست.او بهگونهای رفتار میکرد که افراد با روحیهها و دیدگاههای متفاوت میتوانستند با او ارتباط برقرار کنند. در محیطهای آموزشی، بهویژه مدارس دخترانه در شهرک اکباتان، آپادانا و صادقیه، با خانوادهها و نوجوانانی روبهرو میشد که هرکدام شرایط و دغدغههای خاص خودشان را داشتند. سمیهسادات تلاش میکرد با شناخت این شرایط، راهی برای گفتوگو و همکاری پیدا کند.
او معتقد بود ارتباط مؤثر با مردم، پیش از هر چیز به اخلاق و رفتار انسان وابسته است. به همین دلیل، در کنار آموزش و انجام مسئولیتهای رسمی، برای شناخت نیروها و خانوادههایشان وقت میگذاشت. گاهی پیش میآمد که او به حوزه یا ناحیه دیگری منتقل میشد، اما تعدادی از نیروها همچنان علاقه داشتند در کنار او فعالیت کنند. این موضوع برای من نشان میداد که رابطه او با همکارانش صرفاً یک رابطه اداری نبود؛ میان آنها اعتماد و صمیمیت شکل گرفته بود.

روایت یک شب؛ دو قوطی شیرخشک و مسئولیتی که زمین نماند
یک شب حدود ساعت یازدهونیم با من تماس گرفت و گفت: داداش، کاری دارم که باید حتماً انجامش بدهیم. پرسیدم چه کاری است که این وقت شب به من زنگ زدهای؟ گفت دو قوطی شیرخشک با مارک مشخص لازم دارم و باید هر طور شده آنها را پیدا کنیم. تعجب کردم و گفتم در این ساعت شب چطور میتوانم شیرخشک موردنظر را پیدا کنم؟ توضیح داد که مادری تنها با او تماس گرفته و گفته است چند روز است فرزندش شیر نخورده و دیگر توان پیدا کردن شیرخشک را ندارد. سمیهسادات میگفت این مادر در خیابان گرفتار شده و اگر بتوانیم کمکش کنیم، مشکل یک کودک برطرف میشود.
وقتی این موضوع را شنیدم، با چند نفر از دوستان تماس گرفتیم و سرانجام حدود ساعت دو و نیم بامداد شیرخشک را تهیه کردم. آن را به خانه پدر و مادرم بردم تا به خواهرم تحویل بدهم. سمیهسادات هم بلافاصله راه افتاد و شیرخشک را به آن مادر که در محدوده هشتگرد بود رساند. این خاطره برای من فقط ماجرای پیدا کردن دو قوطی شیرخشک نیست. مسئله این بود که وقتی از گرفتاری یک انسان باخبر میشد، نمیتوانست بهسادگی از کنار آن بگذرد. تا زمانی که مطمئن نمیشد کاری از دستش برآمده و مشکل تا حد امکان برطرف شده است، آرام نمیگرفت. او این کارها را انجام میداد، بیآنکه بخواهد درباره آنها صحبت کند یا از کسی انتظار تشکر داشته باشد. ما بسیاری از فعالیتهای خیرخواهانهاش را تازه پس از شهادتش شناختیم.
کمک به خانوادههای نیازمند؛ کارهایی که در سکوت انجام میشد
خواهرم در کنار مسئولیت پاسداری، در کارهای خیریه و کمک به خانوادههای نیازمند هم فعال بود. برای خانوادههایی که با مشکلات معیشتی روبهرو بودند، وقت میگذاشت و تلاش میکرد تا جایی که میتواند، گرهی از مشکلاتشان باز کند. نکتهای که همیشه برای من عجیب بود، این است که سمیهسادات درباره این فعالیتها تقریباً هیچوقت در خانه حرف نمیزد. نه اینکه بخواهد کارهایش را پنهان کند؛ اساساً عادت نداشت برای کار خیری که انجام داده بود، از خودش تعریف کند.
بعد از شهادتش، بعضی خانوادهها به ما مراجعه کردند و از کمکهایی گفتند که از او دریافت کرده بودند. حتی افرادی بودند که مدتی از ارتباطشان با سمیهسادات گذشته بود و تازه بعد از شهادتش از این اتفاق باخبر شده بودند. آنجا بود که فهمیدیم خواهرمان چه مسئولیتهایی را بیرون از خانه بر عهده داشته و چقدر برای مردم وقت گذاشته است. من همیشه فکر میکنم ارزش این کارها در همین است که انسان بدون چشم داشت انجامشان بدهد. سمیهسادات برای مطرح شدن کار نمیکرد؛ برایش مهم بود که مشکل یک خانواده حل شود، کودکی گرفتار نماند یا انسانی در شرایط سخت، احساس تنهایی نکند.
خادم امامرضا (ع) و امامحسین (ع) بود
در کنار همه این مشغلهها، یک دلبستگی دیگر هم داشت که از باور عمیقش برمیخاست و آن هم خادمی حرم امامرضا (ع) بود. با وجود کار سنگین و حتی تنگناهای مالی، هیچوقت نوبت خودش را در خادمی حرم امام هشتم رها نکرد. هر طور بود خودش را به مشهد میرساند تا در آستان امام مهربانیها خدمت کند؛ انگار آنجا جایی بود که خستگی همه روزهای پرکاریاش را از جانش میشست. سمیهسادات خادم سیدالشهدا (ع) هم بود. هر سال با وجود سختگیریهایی که در خروج نیروهای سپاه از کشور وجود داشت، با اصرار و پیگیریهای فراوان مجوز خروج از کشور میگرفت و به کربلا میرفت. حتی شده حدود ۱۰ روز مرخصی میگرفت تا بتواند در ایام اربعین در موکب «علیبنموسیالرضا (ع)» در مسیر نجف به کربلا به زائران خدمت کند. برایش مهم نبود این راه چقدر سخت یا شرایط چقدر دشوار است؛ همین که بتواند در مسیر زائران امام حسین (ع) خدمتی انجام بدهد، کافی بود تا همه سختیها و دشواریها را به جان بخرد.
انتخاب میدان عمل بهجای موقعیتهای سیاسی
به دلیل تحصیلات و تجربهای که سمیهسادات داشت، دوستانش پیشنهاد میکردند برای شورای شهر یا نمایندگی مجلس نامزد شود. بعضی از آنها معتقد بودند که با شناختی که از مسائل زنان و جامعه دارد، میتواند در این جایگاهها نیز منشأ اثر باشد. اما سمیهسادات نگاه دیگری داشت. او فکر میکرد مسئولیتهایی که در حوزه و محیط پیرامونی خودش بر عهده گرفته، بهاندازهای گسترده است که اگر وارد مسئولیت دیگری شود، شاید نتواند با همان کیفیت به همه آنها رسیدگی کند. خواهرم ترجیح میداد در همان محدودهای که مسئولیت داشت، کارش را به بهترین شکل انجام دهد. برای او مهم نبود که نامش در چه جایگاهی قرار بگیرد؛ مهم این بود که بتواند کاری را که بر عهده گرفته است، به نتیجه برساند. به نظرم این تصمیم، بخشی از شناخت او از خودش و مسئولیتهایش را نشان میداد. سمیهسادات میخواست اثرگذار باشد، حتی اگر فعالیتهایش کمتر دیده شود.
شوخ طبعی و مهربانی؛ چهرهای که پشت جدیت فرماندهی بود
سمیهسادات در کار بسیار جدی بود، اما این جدیت به معنای خشک بودن یا فاصله گرفتن از دیگران نبود. او شوخطبع بود و حتی در اوج مشغلههای کاری، با رفتار و حرفهایش فضای خانه را عوض میکرد. اگر کسی عصبانی بود یا با ناراحتی با او صحبت میکرد، معمولاً تلاش میکرد با آرامش و ملایمت پاسخ بدهد. خیلی کم پیش میآمد که عصبانی شود. در برخورد با دیگران، بهویژه کسانی که نیاز به راهنمایی داشتند، صبر و حوصله زیادی به خرج میداد.
سمیهسادات به کودکان علاقه زیادی داشت. اگر میشنید کودکی با مشکل روبهروست یا خانوادهای به دلیل شرایط زندگی نمیتواند به فرزندش رسیدگی کند، تلاش میکرد برای آن کودک کاری انجام دهد. حتی به فرزندان نیروهای حوزه هم توجه ویژهای داشت. برای تفریح آنها برنامه میگذاشت و گاهی بچهها را به پارک یا سینما میبرد. این ارتباط آنقدر صمیمانه بود که بچهها به او وابستگی پیدا کرده بودند. هنوز هم وقتی از خاطرات آن روزها صحبت میشود، میتوان فهمید که حضورش برای آنها چه معنایی داشته است. او فقط همکارانش را نمیدید؛ خانوادههایشان را هم میدید. اگر مادری فرزند داشت و رسیدگی به امور کاری برایش دشوار بود، سمیهسادات تلاش میکرد شرایط را برایش آسانتر کند. از نظر من، این توجه به جزئیات زندگی دیگران یکی از مهمترین ویژگیهای اخلاقی او بود.
سکوت در برابر سختیها؛ روایت روزهای پرفشار خدمت
سمیهسادات در سالهای خدمتش با فشارهای کاری و ناملایمات زیادی روبهرو شد. مسئولیت نظامی، مأموریتها و پیگیری امور مختلف، طبیعتاً سختیهای خودش را داشت. با این حال، او در خانه کمتر از مشکلاتش حرف میزد. وقتی به خانه میآمد، بیشتر سعی میکرد کنار پدر و مادر استراحت کند و فضای خانه را آرام نگه دارد. هیچوقت عادت نداشت مدام از سختی کار یا رفتار دیگران شکایت کند. اگر مشکلی داشت، تلاش میکرد آن را مدیریت کند و به مسئولیتی که بر عهده گرفته بود ادامه بدهد.
چند بار هم تصادفهای سنگینی را پشت سر گذاشت، اما از مسیرش عقب ننشست. من وقتی به زندگی او نگاه میکنم، میبینم که با وجود تمام دشواریها، همواره سعی داشت مسئولیتش را انجام دهد. خواهرم باور داشت وقتی انسان کاری را با نیت خدمت انتخاب میکند، نباید با هر سختی از آن دست بکشد. همین نگاه بود که باعث میشد با وجود فشارهای مختلف، همچنان پیگیر کار مردم باشد.
وفاداری به باورها؛ ولایتپذیری در عمل
سمیهسادات به باورهای دینی و اعتقادی خودش پایبندی جدی داشت. برای او اعتقاد فقط یک موضوع شخصی نبود؛ تلاش میکرد آن را در رفتار و مسئولیتهای روزانهاش هم نشان دهد. در موضوع ولایتپذیری نیز نگاهش همین بود. سخنان و رهنمودهای رهبر انقلاب را با دقت دنبال میکرد و سعی داشت آنها را در مسئولیتهایی که بر عهده داشت، به کار بگیرد. اگر درباره این موضوع صحبت میکرد، مشخص بود که آن را صرفاً در حد شعار نمیبیند. به نظر من، آنچه در زندگی او اهمیت داشت، پیوند میان باور و عمل بود. اگر از خدمت به مردم حرف میزد، در عمل هم برای حل مشکلات آنها وقت میگذاشت؛ اگر از مسئولیت سخن میگفت، خودش را موظف میدانست آن را به سرانجام برساند. سمیهسادات بخش مهمی از زندگیاش را صرف همین مسیر کرد و در نهایت نیز در محل خدمتش به شهادت رسید.

آخرین ساعات؛ از اندوه تا انجام وظیفه
روز شهادت، سمیهسادات از خبر شهادت رهبر شهید انقلاب بسیار متأثر شده بود. این خبر برای او بسیار سنگین بود و از نظر روحی شرایط دشواری داشت. با این حال، مسئولیت کاریاش را کنار نگذاشت. آن روز با وجود ناراحتی و اندوه، پیگیر امور مربوط به محل خدمتش بود. برای او انجام وظیفه اهمیت زیادی داشت و حتی در شرایطی که خودش بهشدت متأثر بود، تلاش میکرد کارها را مدیریت کند و مسئولیتش روی زمین نماند. وقتی به آن ساعات فکر میکنم، بیشتر از هر چیز به این موضوع میرسم که سمیهسادات میان احساس شخصی و مسئولیتی که پذیرفته بود، تفاوت قائل میشد. او اندوهش را پنهان نمیکرد، اما اجازه نمیداد این اندوه مانع انجام وظیفهاش شود. سرانجام، دهم اسفند ۱۴۰۴، حمله به حوزه مقاومت بسیج ۱۰۴ رضوان به شهادت خواهرم و شماری از همکارانش انجامید. سمیهسادات در همان جایی به شهادت رسید که سالها در آن برای خدمت به مردم تلاش کرده بود.
میراثی از خدمت بیادعا
من اگر بخواهم سمیهسادات را در چند کلمه معرفی کنم، میگویم انسانی بود که زندگیاش را وقف خدمت کرده بود. هم در مسئولیت نظامی، هم در فعالیتهای فرهنگی و هم در کمک به خانوادههای نیازمند، تلاش میکرد کاری از پیش ببرد. بسیاری از کارهای او در زمان حیاتش برای ما هم روشن نبود. بعد از شهادتش، هر بار که فردی از خاطرهای یا کمکی که از او دیده بود صحبت میکرد، بخش تازهای از زندگیاش برای ما آشکار میشد. به نظرم مهمترین چیزی که نسل جوان میتواند از زندگی او یاد بگیرد، این است که برای اثرگذاری لازم نیست همیشه در مرکز توجه باشیم. گاهی یک کار کوچک برای یک کودک، یک تماس در نیمهشب برای حل مشکل یک خانواده یا چند ساعت وقت گذاشتن برای کسی که به کمک نیاز دارد، میتواند معنای بزرگی پیدا کند. سمیهسادات به ما نشان داد که میشود در کنار مسئولیتهای سنگین، مهربان ماند؛ میشود جدی بود، اما با دیگران با ملایمت رفتار کرد؛ میشود توانایی و دانش داشت، اما خود را از مردم جدا ندانست.
من بهعنوان برادرش، امروز بیش از هر زمان دیگری متوجه میشوم که ارزش زندگی انسان فقط به مسئولیت و عنوانی که دارد نیست؛ به اثری است که در زندگی دیگران میگذارد. امیدوارم یاد و راه خواهرم برای کسانی که او را میشناسند و نسل جوانی که قرار است آینده را بسازد، ماندگار بماند.
انتهای پیام/






